لیست کلیه پارتهای رمان قوانین سرد : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 120
-
رمان قوانین سرد - پارت 41
پشت سرگرد به صندلیش رسید و روی زمین نشست. او ترسیده جلو رفت و به التماس ناله زد: _ ببخش سرگرد، خودم باید تمومش میکردم. نمیخواستم اذیت شی، خودت خواستی. دستهای مرد جوان دو طرف بدنش افتاد و نالهی بیجانی زد: _ تا دیر نشده اورژانس خبر کن. _ نمیتونم. عقب رفت. _ یه ساعت دیگه همه چی تموم شد...
بروزرسانی در : ۹۴۷ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 42
صبرا هم بینشان بود. مضطرب و عصبی. زمان داشت میگذشت و او هنوز موفق نشده بود با رهی تسویه حساب کند. یاسین وارد لابی برج شد و تلاش کرد تمرکز بگیرد و او را بین جماعت پیدا کند. حالش نامساعد بود و اشخاص و افراد از زیر نگاهش فرار میکرد. جلوتر رفت، چشمانش را تنگ کرد و صبرای هراسان را وسط جماعتی که هی...
بروزرسانی در : ۹۴۶ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 43
_ بعدش؟ اینبار یاسین بود که به حرف آمد. صبرا جواب داد: _ بهتره بپرسین قبلش چی شد. هیچ کس حرفی نزد. او ادامه داد: _ به نظر میاومد آوا داره همهی سعیشو میکنه حال من دوباره خوب شه. راستش یه چیزایی در مورد رهی بهش گفته بودم که خبر داشت میخوام باهاش کات کنم. اونم اینطوری نشون میداد که میخواد ...
بروزرسانی در : ۹۴۵ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 44
لبهای پلیس جوان به تلخی کشیده شد و زمزمه کرد: _ جواب منو بده. و درد این حقارت از ماندن و مردن گوشهی آن قبر بیشتر بود. سرش را خم کرد و جواب داد: _ نمیدونم، شاید چون به آوا گفته بودم حدس میزنم چی تو سر رهی میگذره و میخوام کات کنم، اونام ترسیدن لوشون بدم و تصمیم گرفتن سر به نیستم کنن. کله...
بروزرسانی در : ۹۴۴ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 45
نگاهشان برای لحظهای درهم گره خورد. دیگر خبری از آن همه سرکشی و خودسری نبود. برق نگاهش خوابیده بود و از آن همه جذابیت فقط سیاهی زیر پلکش مانده بود و سرخی اطراف بینیاش. عقب رفت. لپتاپ و گوشی را زیر بغلش زد و گفت: _ نیمساعت دیگه بیا تو سالن کارت دارم. صبرا نگاهش را زیر کشید و سرش را به تایید...
بروزرسانی در : ۹۴۱ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 46
آدم تنها مجبوره برای مواظبت از خودش خیلی چیزارو یا بگیره. از جمله اینکه چطوری میشه با سردرد شدید کنار اومد. یاسین نیمی از استکانش را سر کشید و یک حبه قند گوشهی لپش گذاشت. او ادامه داد: _ تو خواب داشتین حرف میزدین. چندبارم اسم یاسمنو آوردین، فکر کنم دلتون براش خیلی تنگ شده، درسته؟ او اما ت...
بروزرسانی در : ۹۴۰ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 47
_ حرف نزن، دو تا نفس عمیق بگیر بده بیرون. ناله زد: _ خیانت! من فقط بلدم دارو بریزم تو فنجون قهوه، این اسمش خیانت نیست که هست؟ اگه ... اگه یه نفر بخواد ... چهرهی یاسین مقابل چشمش کج و معوج میشد. سرش به دوران افتاد. شانههایش تکانتکان خورد. ادریس و مهوش و زهرا سادات را دید. لبخند زد و، در نه...
بروزرسانی در : ۹۳۹ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 48
_ همینه. بلکهام بیشتر از یاسمن امین میخوایش. درسته، میخوایش که گزارش رد نمیکنی. ای سرگرد ... ای سرگرد زبل، اگه غیر این باشه اسممو عوض میکنم. ساعتی بعد یاسین بلند شد و سری به اتاق صبرا زد. پشت به او بود و زیر پتو چمبره زده بود در خودش. همانجا، میان چهارچوب ایستاد و پرسید: _ بهتری؟ صبرا...
بروزرسانی در : ۹۳۸ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 49
بععله! ورود ممنوع رفته، سپر به سپر پیکان دراومده و جلو و عقب ماشین باباشو یکی کرده. خستهت نکنم سرگرد. این خبر مثل توپ تو فامیل صدا کرد. شوهر خالهم در به در افتاده بود دنبال سند که دخترش شب تو بازداشتگاه نمونه. منم که اونموقع تازه برای خودم یه گوشهرو دست و پا کرده بودم به اصرا مادرم مجبور شدم...
بروزرسانی در : ۹۳۷ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 50
دهان یاسین از تعجب باز مانده بود. کلهر پلکی بهم زد و ادامه داد: _ خواستم بگم فقط یه درد کشیده میتونه حال آدمو درک کنه. من درد عشق کشیدم و میدونم چقدر سخته. میدونم تردید تو این دوره نفس آدمو بند میآره. ولی پایانش قشنگه. وقتی بهش میرسی میدونی این همونیه که تا آخر پات وایستاده. به حرفت دلت ...
بروزرسانی در : ۹۳۴ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 51
با اشارهی صبرا که در انتهای راهروی کوچک منتهی به هال ایستاده بود به خودش آمد و کف دستش را به صورت و ریشهای مشکی و زیبایش کشید. حالا نگاه دختر کنجکاو شده بود و میبایست محض ردگمکنی حرکتی میزد و ذهنش را منحرف میساخت. راه افتاد، تلفن همراه او را بین دو انگشت شصت و سبابه گرفت و گفت: _ با سه ...
بروزرسانی در : ۹۳۳ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 52
_ چی رو میخوای توضیح بدی؟ د آخه آدم ... صدایش بالا رفته بود که با اشارهی یاسین پایین آمد و نفس گرفت. ادامه داد: _ آدم ناحسابی بیمعرفت! تو و اون دختره ... رهی وسط حرفش دوید و گفت: _ من نه، همش زیر سر آوا بود، من خودمم بازی خوردم صبرا، بدم بازی خوردم. _ دروغ میگی، داری دروغ میگی مثل چی. ...
بروزرسانی در : ۹۳۲ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 53
یاسین صاف ایستاد و سرش را تا جای ممکن بالا گرفت. حالا دیگر آب از نوک موهایش میچکید و سرشانهی پیراهنش خیس خیس بود. او اما ادامه داد: _ ظرف یه آدمم مگه چقدر گنجایش داره؟ پر که شد بلاخره لبریز میشه. یاسین تند برگشت و بیمهابا غرید: _ لبریز که شد هر غل... سکوت حاکم شد. صبرا نگاه زیبا و غمگینش...
بروزرسانی در : ۹۲۵ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 54
_ میشه بعدا توضیح بدم؟ _ نه! چشم در چشم شدند. گوشهی لب مرد به قاطعیت کلام مادر بالا رفت و لب زد: _ خاک پاتم الان وقتش نیست. زهرا غرید: _ یاسین؟ لبخندش کش آمد. دستهایش را به علامت تسلیم بالا برد و گفت: _ هر چی شما بگی. من از همین حالا در اختیار شمام بپرس تا بگم. _ داشتی از یاسمن میگفت...
بروزرسانی در : ۹۲۴ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 55
_ وقتی دیوانهوار عاشق کسی باشی، راحت میبخشی. مثل من که تو رو بخشیدم، و مثل تو که از خطای صبرا گذشتی. اکنون هالهای از تمنا و استیصال برق از چشمان مرد جوان ربوده بود. مادرش از علاقهی دیوانهوار میگفت و او هنوز با خودش در کشمکش بود. زهرا حس و حالش را فهمید. لبخندی زد و دوباره و به اطمینان گفت:...
بروزرسانی در : ۹۲۳ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 56
_ برم یه چیکه آب بیارم. غلط نکنم این بچه حرص و جوش خورده به این روز افتاده. طعنهی زن نگاه مرد جوان را فراری داد. او گفت: _ بیرون بردنشم به صلاح نیست آخه. خدایا ببخش، بنا نبود حقت بندهت به گردنم بمونه. به محض خروج او از اتاق خم شد و دوباره صدایش زد: _ صبرا؟ بیداری دختر؟ سکوت کرد. مردد و سنگ...
بروزرسانی در : ۹۲۰ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 57
اما مرد جوان دقیق بود و هوشیار. دستی به صورتش کشید و گفت: _ هوشیاره، یه کم بهتر شد حالیش کنید بهترین کمک موندنش تو همین خونهس. زهرا از گوشهی چشم نگاهی به چشمان زیر و رو کش پسرش انداخت و لبخند زد. _ چرا خودت حالیش نمیکنی؟ فکر میکردم یادت دادم کاراتو خودت انجام بدی. _ مادرر؟ یاسین نجوایی ک...
بروزرسانی در : ۹۱۹ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 58
_ و اینم یادت نره که من یه قدم از شما جلوترم. مکث کرد. نیشخندی تحویلش داد و در ادامه گفت: _ چقدر طول کشید هکش کنید؟ منکه دو سه ماهه رسیدم بهش. اونم بدون دسترسی به گوشیش. یاسین لب بالایش زیر دندان کشید و چشمهایش را بست. او ولی با قدرت بیشتری گفت: _ دیگه خوددانی. فقط اگه خبردار شدی جا تر و بچه...
بروزرسانی در : ۹۱۸ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 59
_ خب دیگه همیشه اولین بارا سختیای خودشو داره. منم خجالتی بودم و کمرو. یوسف کلی حرف زد و از اینور و اونور گفت تا روم باز بشه دو کلمه باهاش حرف بزنم. سکوت کرد. _ میدونی، یوسف بیشتر انتخاب پدرم بود تا خودم. آخه من برادر نداشتم. سه تا دختر بودیم که هم نقش پسر برای بابام بازی میکردیم هم دختر. پ...
بروزرسانی در : ۹۱۷ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 60
سرهنگ علوی دستهایش را پشت تنش درهم قفل کرده بود و پشت میزگرد تشکیل شده توسط دو تن از اعضای تیم قدم میزد. متفکر بود و نگران. همه منتظر کلام او بودند و او منتظر یک جمعبندی منطقی از حرفهای سرگرد امین در ذهنش. دقایق سنگین و ساکت سپری میشد. تا اینکه رو به آنها ایستاد و قفل دستهایش را از هم گشو...
بروزرسانی در : ۹۱۶ روز پیش
