لیست کلیه پارتهای رمان قوانین سرد : پارت های 101 تا 120
تعداد کل پارت های منتشر شده : 120
-
رمان قوانین سرد - پارت 101
یاسین پلک بست و دلواپسیش را پشت آن پنهان کرد. سپس لبهایش را بهم جمع کرد و گفت: _ اطمینانی در کار نیست. از اولشم نبود. ولی چون چاره ندارم تا آخر این ماموریت به خودم امید میدم. پایان کلامش همزمان شد با پایین رفتنش از ماشین. عماد که تا امروز همکار و رفیقش را تا این حد مستاصل و گرفتار ندیده بود ...
بروزرسانی در : ۸۴۹ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 102
_ اکی، حالا که اینقدر باهوشی خوب گوشاتو وا کن ببین چی میگم. دمدمای صبح یه پیامک برات میآد. بعدش یه نفر اون بیرون منتظرته. توام هر چی سریعتر وسایلتو برمیداری میزنی بیرون. _ همین امشب، یعنی آفتاب نزده؟! _ همین امشب. برنامه عوض شده. بیرون روستا لب مرز میبینمت. جوابی نداد. فقط لبهایش را گزید...
بروزرسانی در : ۸۴۸ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 103
محو و نامطمئن و ناگزیر. ** روی صندلی عقب نشست و کاملا خودش را به در چسباند. هنوز بند ساکش را محکم گرفته بود و همهی عضلاتش از ترس منقبض بود. راننده ساکت بود و او ساکتتر. و یقین داشت حتی اگر بپرسد جوابی نمیگیرد. پس پیشانیاش را به شیشهی سرد ماشین چسباند و سعی کرد به روزهای خوب فکر کند. به ...
بروزرسانی در : ۸۴۷ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 104
_ با چی کشتیش؟ میشه دقیقتر توضیح بدی؟ ابروهایش بالا پرید. انگار بنا بود بابت مرگ ساختگی مارتا بازجویی شود و اعتراف کند. مکثی کرد و ضمن اینکه چشمش را بین او و مرد جوان میچرخاند جواب داد: _ خب ... خب معلومه با کارد آشپزخونه؟ _ به کجاش ضربه زدی؟ _ پهلوش. تو فیلم مشخص بود که خون از کجا بیرون می...
بروزرسانی در : ۸۴۶ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 105
نجواهای عاشقانه مرد بیرونش برد از فضای دلگیر و متفعن آنجا و گرم کرد تمام وجودش را به حضور همهجانبهی او. یاسین که بیرون از ماشین منتظر نیروهای پشتیبانی بود آهسته و عاشقانه ادامه داد: "خاورمیانه را آفرید از روی چشمهای شرقیات، پرآشوب، رنجور، خسته، زیبا" نفس در سینهی دختر گره خورد. لحظات...
بروزرسانی در : ۸۴۳ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 106
یاسین مستاصل و نگران با خودش نجوا کرد: _ خدایا خودت کمک کن. و عماد به ناچار تغییر مسیر داد تا راهی پیدا کند و از مقابل آنها دربیاید. بعد از خروج از زیرگذر درگیری بین آوا و صبرا شدیدتر شد. راننده خم شد. در سمت شاگرد را باز کرد و جنازهی رهی را به زور و با لگد بیرون انداخت. شتاب ماشین چنان سر...
بروزرسانی در : ۸۴۲ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 107
و همچنین صدای مور و ملخی که بیخ گوشش رژه میرفتند. ضربان قلبش از ترس بالا رفت. فریاد کشید. مور و ملخ و سوسک و مارمولک از کنار صورتش راه گرفتند و وارد دهانش شدند. تند و ترسیده سرش را جنباند تا دورشان کند. ولی نشد. در نهایت تلاشش ناکام ماند و دهانش پر شد از کرم و ملخ و حشره. از تک و تا که افتاد، ...
بروزرسانی در : ۸۴۱ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 108
_ منم امیدوارم سرگرد، امیدوار که شرمندهی بعضیا نشم. ** مثل مورچهای که احساس خطر میکند روی زمین سفت و خاکی در خودش چنبره زده بود. به اختیار نه، به اجبار! دستهایش را از پشت بسته بود و مچ پاهایش را تا قسمتی از ساق با طناب پوشانده بود. روی دهانش هم که چسبی به پهنای پنج سانت زده بود که ذرهای ...
بروزرسانی در : ۸۴۰ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 109
_ چند سال پیش که یه دانشجوی سر به زیر خونوادهدار بودم، همون روزایی که نه مثل اون بچه فوفولای باباپولدار دنبال قرتیگری بودم و نه مثل شما نازپرودههای مامانی خوشی زده بود زیر دلم، با دختری آشنا شدم که از جنس فرشتهها بود ... آه ... مهربون، خوشگل، با معرفت. دوستش داشتم، خیلییی. ولی نمیدونستم اون...
بروزرسانی در : ۸۳۹ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 110
_ خفه شو نامرد! توی کثافت چی از من میدونی، اصلا چی کارهای که رای به کشته شدنم میدی؟ ... تو ... تو فقط یه بیماری که خودتو گم کردی ... گممم! فریاد زخمی صبرا عصبیش کرد. از جا پرید و وحشیانه هجوم برد سمت جسم نیمهجان او. پنجههایش که دور گردن دختر پیچید گویی مرگ با آغوش باز به استقبالش آمد. صدا...
بروزرسانی در : ۸۳۶ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 111
_ باور من تا وقتی اعتبار داره که نخوام به چیزی استناد کنم. لکههای خون روی صندلیرو ندیدی؟ زخمش عمیقه، حتی اگه قصد جونشم نداشته باشه با این زخم خیلی نمیتونه دووم بیاره. دیگه گذشتن از مرز و موارد دیگه که بماند. و نگاه متاسف عماد خیره ماند به نیمرخ غمگین و فکری او. تا همینجا هم صبرا کمک بزرگی ...
بروزرسانی در : ۸۳۵ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 112
ایستاد. جایی میان غربت از حرکت ایستاد و زل زد به گسترهی خالی از سکنه و خالی از زندگی. عماد که از شدت خستگی خوابش برده بود، به سرعت از جا پرید و کف دستش را روی مهرهای دردناک گردنش گذاشت. _ وایستادی که، خستهای پاشو من میشینم. هیچی نگفت. فقط زل زد به مقابل و پنجههایش را دور فرمون سفت کرد. عما...
بروزرسانی در : ۸۳۴ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 113
_ پس چرا الان؟ میدونی چندبار این منطقهرو دور زدیم؟ به عقب سرش نگاه کرد. عماد لبخندی به سوال او زد و گفت: _ دیگه قربونش برم قاعده و قانون خودشو داره. ببین چی بهش گفتی تو اون چند دقیقه. یا خالصانه بوده، یا از سر تواضع و تسلیم. یاسین بلند شد. رو به او ایستاد و گفت: _ از سر عجز و ناتوانی بود هر...
بروزرسانی در : ۸۳۳ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 114
پنج روز بعد! جام عطرش را برداشت و قسمتی از گردن و مچ دستش را به رایحهی آن معطر کرد. حسابی به خودش رسیده بود تا بعد از یک وقفهی چند روزه حسابی در چشم نگارش جلوه کند. زهرا سادات به دیوار اتاق تکیه زده بود و با عشق نگاهش میکرد. بلاخره تمام شده بود. بعد از سالها نگاه یاسینش نه فراری بود و ن...
بروزرسانی در : ۸۳۲ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 115
_ بله! و اگه سوال بعدیت دربارهی ارتباطش با مرگ یاسمنه باید بگم جوابت مثبته. بعد از دستگیری، این آقا تو بازجوییش اعتراف کرده چرا و، چگونه وارد این تشکیلات شده. چنان دلخور و جدی پاسخ داد که لبهای او را بهم دوخت. کمی هم خیرهخیره نگاهش کرد بلکه کمی خجالت بکشد از کارش. مثلا اینجا بیمارستان بود و ...
بروزرسانی در : ۸۲۹ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 116
و نه دلداریهای زن کارگر افتاد و نه اصرار مرد. او در مقابل پافشاری و التماس مادرش فقط اشک ریخت و یاسین که کارکشتهی این حرفه بود ادریس ستایش را پیچاند و رفت. ** بعد از سه روز آشفتگی و جدال این پیامک شد قاتل تتمهی صبرش. عصبی شمارهی صبرا را گرفت و از اتاقش بیرون زد. زهرا سادات که تمام این سه...
بروزرسانی در : ۸۲۳ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 117
مکثی کرد و پرسید: _ کی مرخصش کردن؟ توقع داشتم حداقل تو این یه مورد مادرمو در جریان بزارید. و خجالت ادریس دو چندان شد. پنجههایش را روی میز از هم باز کرد و گفت: _ چی بگم، شرمندگیه ما از شما که تمومی نداره. خودش خواست سرگرد. دیروز که میخواستن مرخصش کنن گفت فقط یه خواهش دیگه دارم ... از خجالت ...
بروزرسانی در : ۸۲۲ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 118
" امشب پرواز ساعت ۲۱ به مقصد وونکوور کانادا. گفت مدتی میره پیش داییش تا بتونه تصمیم بهتری برای زندگیش بگیره. این تنها کمکی بود که از دستم میاومد. امیدوارم بتونی جلوی رفتنشو بگیری" و یاسین بیرون از شرکت و بعد از خواندن پیامک او تکان خورد. کنار خیابان دستش به دستگیره ماشینش خشکید و ناباورانه با ...
بروزرسانی در : ۸۲۱ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 119
_ به چه جرمی؟ چرا منو کشیدی اینجا؟ با وجودیکه جوابش واضح بود اما تنها جملهای که به ذهنش رسید را به زبان آورد. او اما روی پاشنه چرخید و دستهایش را روی سینه قفل کرد. چند قدمی از او فاصله گرفت و گفت: _ جرمت که محرزه، فقط میخوام بدونم چطوری با این پروندهی سنگین فکر کردی میتونی از ایران بری. ...
بروزرسانی در : ۸۲۰ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 120
_ یادت رفته همهی آدما قوهی تشخیص دارن؟ فراموش کردی که نظر دادن جای اونا توهین به شعور و شخصیتشونه. _ یاسین؟ او نالهای زد و مرد جوان گفت: _ نتونستی قانعم کنی. متاسفم ولی اینقدر اینجا میمونی تا یه دلیل منطقی برام بیاری. گفت و بیمعطلی بلند شد. سپس دستهی چمدان او را گرفت و دستور داد: _ بل...
بروزرسانی در : ۸۱۹ روز پیش
