لیست کلیه پارتهای رمان قوانین سرد : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 120
-
رمان قوانین سرد - پارت 1
در که باز شد بلافاصله کارت احراز هویتش را بالا گرفت و خودش را معرفی کرد. _ سرگرد یاسین امین هستم از پلیس آگاهی. مرد جا خورد و ترسیده ابرو بالا داد. _ اتفاقی افتاده جناب سرگرد، ما آدمای بیسر و صدایی هستیم، میتونین از ساکنین بپرسین. لبخندی زد و نگاهش را زیر کشید. خونسرد در جوابش گفت: _ اجازه...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 2
تردید و نگرانی دو عنصر طبیعی و جدا نشدنی چهرهی ادریس بود. من و منی کرد و پرسید: _ فقط ... فقط چه ضمانتی پشت حرفاتون هست؟ پلکهایش را روی هم گذاشت و خرسند از اینکه تا حدی موفق شده در این مسیر جلو برود دستی به چانهاش کشید. در جوابش گفت: _ شما اول با خانم صحبت کنید، بعد از اینکه توافقشونو گر...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 3
سرهنگ مقابل کمد طبقهبندی شدهی اتاق ایستاد، با دست چرخی به کرهی آهنی داد و انگشتش را درست روی نقشهی ایران گذاشت. _ اینجا، کانون توجه خیلی از کشورهای منطقه همینجاست. به پشت سرش نگاه کرد. _ و بستر مناسبی برای درگیری و حوادث خبرساز! یاسین چند قدمی پیش آمد و صدای گامهای بلند و محکمش در اتا...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 4
اتاق که خالی شد، سررسید قدیمیاش را مقابلش گذاشت و صفحهی اولش را گشود. نشست، با حسرت زیاد به عکس دو دوست قدیمی و نسبتا جوان نگاه کرد و گفت: _ میبینی یوسف؟ این پسر توئه که اینقدر مرد شده. انگشت شصتش روی لبخند یوسف کشیده شد. _ باورت میشه؟ از وقتی تو رفتی کلا یه آدم دیگهس. انگار، ده سااال بز...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 5
_ پس با دکترشم حرف زدی؟ _ مفصل! _ اونوقت دکتر از کجا فهمیده چشه وقتی حرف نمیزنه؟! حرکت کرد. باز هم انگشتانش را روی میز گذاشت و بهم تابید. چشم در چشم مادرش گفت: _ از طریق گفتگو با اطرافیان و درآوردن سوابق خانوادگی. متاسفانه قهر صبرا بیشتر برمیگرده به مشکلات درون خانوادگی تا اتفاق وحشتناکی که...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 6
این بذر فاسد بود. روی زمین خشک میپاشید و جوانه نمیزد. یاسین بدون دخالت و مودبانه، گوشهی سالن را اشغال کرده و به کمک دو تن از دوستان، در حال جاسازی سیستم و وسایل مربوط به کارش بود. زهراسادات هم نشسته بود گوشهی مبل و برای زن و مردی که التماسهایشان بیجواب میماند غصه میخورد. چشمان مهوش پر ...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 7
همانطور که میرفت جواب داد: _ بله! _ پس شد چهار پرس کباب. _ پنج تا! میان راه ایستاد. نگاهی به عقب سرش انداخت و اشارهای به اتاق صبرا زد: _ به این زودی فراموش کردی؟ همسفرمون شد از وقتی به پدرش قول دادی. لبخندش جمع شد. خجالت زده از تذکر مادر شانه بالا انداخت و سرش روی شانه کج شد. مرتضی و ع...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 8
_ اشتراک داره. خواهر منم همینجوریه. وقتی چیزی رو دوست نداره پیامکی سفارش میده، نیم ساعت بعد میآرن در خونه. زهرا و یاسین بهم نگاه کردند و چشمهای خستهی مرد جوان بسته شد. حق با مادرش بود. در این خانه داستان داشتند و این تازه شروعش بود. علی که جویده و نجویده غذایش را پایین داده بود، نگاهی به...
بروزرسانی در : ۹۷۸ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 9
یاسین با چشم بسته و مصمم زمزمه کرد: _ بالاخره گیرش میندازم. غصه نخور که تو مشتمه. سگرمههای زهرا درهم شد و متعجب پرسید: _ کی تو مشتته؟ یاسین راستشو به من بگو، این پروندهای که داری ربطی به تصادف یاسمن داره؟ چقدر زیرک بود و نکتهسنج. لبخند زد. گوشهی چشمانش چند چین ریز برداشت و گونههای گوشتی...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 10
با این وجود لیوان را تا ته سر کشید و از بالای کریستال آن متوجهی تغییرات واضحی در فضا شد. دستش آرام پایین آمد و ابروهایش پرش ریزی رو به بالا زد. صبرا لمیده بود روی مبل و بیاهمیت به حضور او زل زده بود به صفحهی گوشی. آرنجش را روی دستهی چرمی مبل تا زده و کف دستش زیر سرش بود. و البته تنها وجه ...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 11
چشمان مرد از این درشتتر و گردتر نمیشد. زهرا با جدیت گفت: _ بله! اون دختر حرف نمیزنه کر که نیست. باااید به خودشم میگفتی یاسین. تو همه رو عاقل حساب کردی الا اون. حالا توقع داری چی کار کنه برات؟ مگه اونوقت که به حریمش نیاز داشتی ازش اجازه گرفتی که الان به حرفت گوش کنه؟ _ اگه اجازه میگرفتم ...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 12
سیمای مادر زیر نور کم هالوژنها بینهایت روحانی شده بود. نزدیک رفت. لبخند قشنگش را وسعت داد و بالای سر او ایستاد. دودوتا کردنهای ذهنش خیلی زمان نبرد. خم شد، زانوهایش را تا کرد و کف دستهایش را روی زمین گذاشت. اما لبهایش فرصت دیده بوسی با پیشانی مادر را نیافت. در اتاق صبرا باز شد و دختر جوان ب...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 13
چیزی درون سر دختر ترکید انگار. دو دستش را روی گوشهایش گذاشت و شتابزده از پلهها بالا رفت. مثل کسی که از چیزی ناخوشایند فرار میکند و به دنبال پناهگاه میگردد. او دوید و مرد جوان را ناچار کرد دنبالش برود. با حوصله نه! مجبور شد به گامهایش سرعت بدهد و پشت سر او، سمت بالا بدود. تا جاییکه دیگر نه ...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 14
جوری وانمود کرد که گویی حوصلهی شنیدن ندارد. پس آخرین دست نوازش را روی سر حیوان زبانبسته کشید و کنار همان بوته رهایش کرد. بلند شد. از همان پله پایین رفت و مرد جوان را به حال خودش گذاشت. یاسین سرش را رو به آسمان گرفت و پرسید: _ اینم امتحان الهیه؟ آخه قربونت تو این شرایط؟ گفت و دمی بعد از جایش ...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 15
_ تا خدا چی بخواد. _ امیدوارم تخممرغا نصیب گربهها نشن. سماجت این بچه بزرگتر از خودشه، میترسم شمارم اذیت کنه. _ من راحتم. تو کارم دخالت نکنی میگردم راهشو پیدا میکنم. _ منم براتون دعا میکنم. میان گفتگوی آهستهی مادر و پسر، دختر جوان آرام در اتاق را باز کرد و سینی را هل داد داخل. زهرا شت...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 16
رفتارهای این زن خلع سلاحش میکرد و جز شرمندگی حاصلی برایش نداشت. سینی را سمت شکم خودش کشید و اجازه نداد به دست او اسیر شود. بعد هم راهی سینک شد و ماهیتابه و نعلبکی را داخل آن گذاشت. پس از آن هم خردهای نان کف سینی را پشت پنجرهی نیمهباز آشپزخانه ریخت تا پرندهها را سیر کند. زهرا گوشهای ایست...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 17
نگاه عصبی صبرا چند لحظهای بین آنها جابهجا شد و سرانجام تمام حرصش را سر زهرا خالی کرد و با گامهایی بلند و معترض راهی اتاقش شد. یاسین خطاب به مادرش نجوا کرد: _ مجبوره کنار بیاد، نگران نباش اگه میخواست قهر کنه سینی رو با خودش نمیبرد. زهرا دلخور در جوابش گفت: _ حالا نمیشد قابلیتای شخصی و ح...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 18
سرش را بلند کرد و لبخند محو و معنیداری به اتفاقات قبل و اتفاقاتی که در شرف وقوع بود زد. کمی آنطرفتر، صبرا با خودش کنار آمد و صندلی خالی مقابل زهرا را عقب کشید. برق امید در چشمان زن جهید. او اما در سکوت پشت میز نشست و کاسهی آشش را پیش کشید. عجب عطر و بویی، چه رنگ و لعابی. دانشجو که بود، نصف ...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 19
کنجکاو شد. دوباره مسیرش را تغییر داد و متعجب سمت مرد جوان و سیستم زیر دستش رفت. در همین حین یاسین به حرف آمد و محکم گفت: _ اگه حافظهام خوب کار کنه همین دو ساعت پیش بود که گفتم سرک کشیدن تو کار بقیه زشته. احیانا که یادت نرفته نه؟! همانجا ایستاد. نه به خاطر تذکر او. به این خاطر که تصویر روی صفح...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
-
رمان قوانین سرد - پارت 20
دستهای زهرا، خالی و بیثمر روی هوا ماند. صبرا ولی پشت در اتاقش سر خورد و روی زمین نشست. بغضش گرفته بود. رفتارهای این زن غبار از کمبودهای فاحش زندگیش میزدود و افشایشان میکرد. زانوهایش را بغل کرد و پیشانیش را به آن چسباند. حسادتش میشد. به یاسمن مرحوم و به یاسین زورگو. داشتن یک مادر تحصیلکرده...
بروزرسانی در : ۹۷۷ روز پیش
