پارت پنجاه و نهم :

_ خب دیگه همیشه اولین بارا سختیای خودشو داره. منم خجالتی بودم و کم‌رو. یوسف کلی حرف زد و از این‌ور و اون‌ور گفت تا روم باز بشه دو کلمه باهاش حرف بزنم.
سکوت کرد.
_ می‌دونی، یوسف بیشتر انتخاب پدرم بود تا خودم. آخه من برادر نداشتم. سه تا دختر بودیم که هم نقش پسر برای بابام بازی می‌کردیم هم دختر. پدر یوسفم تو بازارچه هم‌ردیف بابام بود. برای همینم قشنگ خانواده‌‌شو می‌شناختیم‌‌. مردم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۱۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!