پارت دویست و نود و هفتم :

ایرج خمیازه‌ای کشید و گفت:
- بی‌خیال بابا، بقیه‌ش رو صبح جمع‌وجور می‌کنیم.
علی درحالی‌که پیشدستی‌های کثیف روی میز را جمع می‌کرد گفت:
- تو که صبح می‌خوای بری سر کار، واسه چی الکی تعارف می‌کنی؟ الان هم معلومه داری از خواب می‌میری. برو بخواب، ما کارها رو می‌کنیم.
- آخه این‌جوری خوب نیست، ناسلامتی من صاحبخونه‌ام، برم بخوابم بعد تو که مهمونی کارها رو بکنی؟
- تعارف

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    یا شاید هم بیشتر به چشم یه همسر🙈🙈

    ۴ هفته پیش
  • فاطی

    0

    عجیب همه چیز مشکوکه..

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا

    0

    آخی علیییییییی پس تونست حسش به تابان و بگه

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    💙💜❤️💛🩶🩵🧡🤍💚🤎

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️