پارت دویست و نود و نهم :

نگاهی به برف انداختم که همچنان می‌بارید. حیاط، روی بام خانه‌های روبه‌رو و شاخه‌های بدون برگ درختان پر از برف بود. جرعه‌ای از چای داغ را نوشیدم و گفتم:
- این‌طوری بباره امروز باید با سورتمه منو برسونی مدرسه.
علی لبخند کم‌رنگی زد.
- اون جیپ قراضه که همیشه از دستش نالانی واسه همین وقت‌ها خوبه. موقعی که سواری‌ها می‌مونن، جیپ نازنینم راحت راه می‌ره! من هم از همینش خوشم می‌آØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    2

    مثل همیشه عالی، قشنگ ،پر معنا ،متفاوت، بینظیر..

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    💙❤️💜💛🩶🩵🤍🧡💚🌺

    ۲ سال پیش
  • سحر

    4

    قربونتون برم خانم نخعی جونم همیشه پارتها به موقع و طولانی خدایی رودست ندارین دیگه رمان و که نگم اصلا قابل توصیف نیست انشاالله همیشه تندرست باشید عزیزم

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️