پارت دویست و هشتاد و نهم :

ایرج درحالی‌که گره‌ی کراواتش را محکم می‌کرد گفت:
- من واقعاً نمی‌رسم ببرمت تابان. باید به این جلسه برسم. خودم خیال داشتم حالا که دیگه مشکل و دردسری نداریم برم دفتر روزنامه و بگم بقیه‌ی مرخصیم رو لغو کنن و زودتر برگردم سر کار، الان که خبر دادن یه جلسه‌ی مهم هست فرصت خوبیه که برم.
با دلخوری گفتم:
- خب واسه من هم مهمه امروز برم. یه روز هم یه روزه. دو ماه از سال تحصیلی گذشته، همیÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فروغ

    0

    خیلی خیلی عالی بود رمان فوق العاده ای هستش

    ۱۰ ماه پیش
  • ساناز

    1

    💙❤️💛💚🩶🩵🤎🧡🤍

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️