قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و هشتاد و نهم :
ایرج درحالیکه گرهی کراواتش را محکم میکرد گفت:
- من واقعاً نمیرسم ببرمت تابان. باید به این جلسه برسم. خودم خیال داشتم حالا که دیگه مشکل و دردسری نداریم برم دفتر روزنامه و بگم بقیهی مرخصیم رو لغو کنن و زودتر برگردم سر کار، الان که خبر دادن یه جلسهی مهم هست فرصت خوبیه که برم.
با دلخوری گفتم:
- خب واسه من هم مهمه امروز برم. یه روز هم یه روزه. دو ماه از سال تحصیلی گذشته، همیÙ
لطفا صبر کنید...

فروغ
0خیلی خیلی عالی بود رمان فوق العاده ای هستش