قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و هشتاد و هشتم :
صدای قدمهای هوشنگ دواندوان نزدیک شد و در را باز کرد. با دیدن علی گل از گلش شکفت و با شادی و حیرت گفت:
- بابا جونم!
علی موهای سیاه او را به هم ریخت و بغلش کرد، صورتش را بوسید.
- چطوری پسر گلم؟
- خوبم. دلم برات تنگ شده بود.
بازوهای علی دور بدن ظریف او محکم شد و دوباره گونههایش را بوسید.
- من هم همینطور.
لعبت که در قاب درِ ساختمان ایستاده بود گفت:
- من هم که آدÙ
لطفا صبر کنید...

ساناز
2🧡🤍❤️💛💜💚🩶🩵💙🤎