پارت دویست و هشتاد و هشتم :

صدای قدم‌های هوشنگ دوان‌دوان نزدیک شد و در را باز کرد. با دیدن علی گل از گلش شکفت و با شادی و حیرت گفت:
- بابا جونم!
علی موهای سیاه او را به هم ریخت و بغلش کرد، صورتش را بوسید.
- چطوری پسر گلم؟
- خوبم. دلم برات تنگ شده بود.
بازوهای علی دور بدن ظریف او محکم شد و دوباره گونه‌هایش را بوسید.
- من هم همین‌طور.
لعبت که در قاب درِ ساختمان ایستاده بود گفت:
- من هم که آدÙ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    2

    🧡🤍❤️💛💜💚🩶🩵💙🤎

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    دلم یه کوچیک برای لعبت سوخت

    ۲ سال پیش
  • مبینا

    3

    احساس راحتی میکنم الان 😁

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️