قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و هشتاد و پنجم :
خشکم زد. چشمهایم گرد شده و دهانم باز مانده بود. با وجود خباثتهایی که در این چند ماه از او دیده بودم، هنوز باورش سخت بود که تنها برادرش را لو داده باشد. ایرج هم دستکمی از من نداشت. هردو خیره مانده بودیم به علی و سعی داشتیم حرفش را هضم و درک کنیم. ایرج زودتر از من توانست ذهنش را مرتب کند و پرسید:
- اینایی که گفتی... چه ربطی به قادر داشت؟
- دارم پراکنده حرف میزنم، حق دارید گیج بشید. Ø
لطفا صبر کنید...

فاطی
2دوراهی مرگ و زندگی..کاش هیچ وقت کسی تو این راه گیر نکنه