پارت دویست و هشتاد و پنجم :

خشکم زد. چشم‌هایم گرد شده و دهانم باز مانده بود. با وجود خباثت‌هایی که در این چند ماه از او دیده بودم، هنوز باورش سخت بود که تنها برادرش را لو داده باشد. ایرج هم دست‌کمی از من نداشت. هردو خیره مانده بودیم به علی و سعی داشتیم حرفش را هضم و درک کنیم. ایرج زودتر از من توانست ذهنش را مرتب کند و پرسید:
- اینایی که گفتی... چه ربطی به قادر داشت؟
- دارم پراکنده حرف می‌زنم، حق دارید گیج بشید. Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    2

    دوراهی مرگ و زندگی..کاش هیچ وقت کسی تو این راه گیر نکنه

    ۱۱ ماه پیش
  • ساناز

    1

    💙🩵🩶💚💜💛❤️🧡🤎🤍

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    آدم ها تو موقعیت های خطرناک چه جونورایی میشن! تا حالا دم مرگ نرفتم ببینم برای زنده موندن حاضرم چیکار کنم!

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️