پارت دویست و نود و ششم :

ایرج چند لحظه به صورتم نگاه کرد و گفت:
- اینکه یهو هوس کردی مهمونی بگیری مشکوکه ها! تازه امتحان‌هات تموم شده، نمی‌خوای خستگی درکنی؟
- نه، می‌خوام یه شب مهمون داشته باشیم بهم خوش بگذره.
- تو که همکارهای منو نمی‌شناسی، از کجا مطمئنی بهت خوش می‌گذره؟
چای تازه‌دم را روی میز جلویش گذاشتم.
- لابد آدم‌های خوبی‌ان که باهاشون دوستی دیگه. حالا کی‌ها رو دعوت می‌کنی؟
- س

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    2

    قربون قد و بالای علی جون برم اون که هست جای همه رو برات پر میکنه اینقدر که خوبه i,am خواهر شوهر😁😅

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    2

    💙💜❤️💛🩶🩵🧡🤍💚🤎

    ۲ سال پیش
  • سارا

    3

    باز حرف شمسو زد، دختر سر عقل بیا 🥲 علی ببین چ پسر خوبیه 😂

    ۲ سال پیش
  • م

    2

    وقتی نه عاشقشی که برگردی،نه متنفری دیگه چه برزخی تازه این بی حسی برای اینه یکی دیگه جاشو تو قلبت گرفته

    ۲ سال پیش
  • سحر

    3

    علی جاشو پر میکنه واست نگران نباش 🥰🥰🥰🥰

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️