پارت دویست و نود و هشتم :

علی که درست پشت سرم بود گفت:
- برو بخواب.
- پس شب بمون. دیروقته، صبح زود هم که می‌خوای برگردی.
- نه، کارها تموم شد می‌رم خونه. نگفتم شب نمی‌آم، نگران می‌شن.
- سر کوچه یه تلفن بزن خبر بده.
- دوست دارم بعد از چند ماه بی‌خبری و نگرانی الان لااقل شب‌ها پیششون باشم. سختم نیست برم و برگردم.
به حیاط که رسیدیم لرزیدم. اولین برف زمستانی چند روز قبل باریده بود و هنوز بقایایش د

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه

    1

    یا شاید هم بیشتر به چشم یه همسر🙈🙈

    ۴ هفته پیش
  • فاطی

    0

    اوه رمان رفت تو فاز فصل عاشقی

    ۱۰ ماه پیش
  • زهرا

    2

    فامیل مهربون چیه مثل ی همسر مهربون نکاهش کن

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    💙💜❤️💛🩶🩵🤍🧡💚🤎

    ۲ سال پیش
  • م

    2

    علی دیگه داره کم کم لو میده دوستش داره با تعریفای تابان احساسشو درباره خودش میپرسه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️