قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و نود و هشتم :
علی که درست پشت سرم بود گفت:
- برو بخواب.
- پس شب بمون. دیروقته، صبح زود هم که میخوای برگردی.
- نه، کارها تموم شد میرم خونه. نگفتم شب نمیآم، نگران میشن.
- سر کوچه یه تلفن بزن خبر بده.
- دوست دارم بعد از چند ماه بیخبری و نگرانی الان لااقل شبها پیششون باشم. سختم نیست برم و برگردم.
به حیاط که رسیدیم لرزیدم. اولین برف زمستانی چند روز قبل باریده بود و هنوز بقایایش د
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فاطمه
1یا شاید هم بیشتر به چشم یه همسر🙈🙈