قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و شصت و هفتم :
علی سریع کارهای صبحگاهیاش را تمام کرد و بعد سراغ محترم رفت که در هال نشسته بود و روی یک دستمال گلدوزی میکرد. اجازه خواست که چند ساعت بیرون برود و احترام هم موافقت کرد. آنقدر از کار علی راضی بود که دلش نمیخواست به خاطر یک مرخصی کوتاه او را به فکر رفتن از آن خانه بیندازد.
صدای اذان از گلدستههای مساجد بلند شده بود که علی پشت در خانهی پدر شمس رسید. چند لحظه ایستاد و فکر کرد. اول خÛ
مطالعهی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

مریم گلی
1واقعا اگه علی نبود باید چکار می کردیم ،خدا از خطرات حفظش کنه ممنونم نویسنده جان 🌹♥️