پارت دویست و شصت و پنجم :

علی گفت:
- نه، این اشتباهه. اگه بفهمه کلیدی که دو دقیقه قبل آویزون کرده به میخ الان دیگه نیست، حتماً قفل‌ها رو عوض می‌کنه. ما باید جوری کلیدها رو به دست بیاریم که فریدون نفهمه.
- چطوری؟
- با موم.
ابروهای ایرج درهم کشیده شد. علی نگاهی به صورت گیج او انداخت و توضیح داد:
- دوتا جعبه‌ی کوچیک برات جور می‌کنم که اندازه‌اش بزرگ‌تر از یه کلیده. توش موم آب‌کرده می‌ریزیم و وقت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    به به بریم برای تزریق هیجان..ممنون

    ۱۱ ماه پیش
  • م

    1

    وای چقدر داستان حساس وهیجانی شده هر شب برای پارت بعدلحظه شماری میکنیم

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    ای جونم❤️

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    1

    علی عزیزم چقدر به فکر تابانه🥺 میگه هرکاری میکنم دست بهادر بهش نرسه.. امیدوارم موفق بشن مثل همیشه نویسنده جان مثل همیشه رمانت بینظیره❤️

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    قربون محبتتون❤️

    ۲ سال پیش
  • مریم گلی

    1

    دعا میکنم این همه تلاش علی برای نجات تابان نتیجه خوبی داشته باشه مثل همیشه واین دو تا بهم برسن ،مثل همیشه عالی ♥️ و پراز رمز و راز

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    ❤️❤️❤️

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    🩵💙💜❤️🤍🩶💚💛🤎🧡

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️