پارت دویست و هفتاد و چهارم :

جهانگیر داد زد:
- یعنی چی که نیست؟ آب که نشده بره تو زمین.
سروانی که خبردار جلوی او ایستاده بود ترسان گفت:
- قربان، عرض کردم خدمتتون، گفتن دیروز از خونه‌ی باباش رفته، شب هم برنگشته. مادرش خیلی نگران بود. می‌گفت تا حالا نشده بود بی‌خبر نیاد خونه.
- چیزی با خودش نبرده؟
- نه قربان، مادرش می‌گفت موقع رفتن ساک یا چیزی دستش ندیده.
جهانگیر عصبی چند دور تند در اتاقش راه رÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سارا

    4

    بترکه از حرص ایشالا😐 مرتیکه

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    😂😂😂

    ۲ سال پیش
  • Sedi

    1

    خانم نخعی نازنین واقعا قلم قوی و منحصر به فردی دارید. فقط خواهش میکنم بخاطر دقایق جذابی که همراه شما سوار امواج پرهیجان داستانتون شدیم ما رو به پایان غم انگیز مهمون نکنید. ممنون و سپاسگزارم

    ۲ سال پیش
  • فرناز نخعی | نویسنده رمان

    سلام عزیزم خوشحالم که رمان و هیجانهاش رو دوست دارید. پایان رمان غم انگیز نیست❤️

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    1

    ❤️💜💚🩶🤍🩵💙💛🤎🧡

    ۲ سال پیش
  • م

    3

    خوشهالم جهانگیر از عصبانیت داره سکته میکنه

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️