قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و هفتاد و چهارم :
جهانگیر داد زد:
- یعنی چی که نیست؟ آب که نشده بره تو زمین.
سروانی که خبردار جلوی او ایستاده بود ترسان گفت:
- قربان، عرض کردم خدمتتون، گفتن دیروز از خونهی باباش رفته، شب هم برنگشته. مادرش خیلی نگران بود. میگفت تا حالا نشده بود بیخبر نیاد خونه.
- چیزی با خودش نبرده؟
- نه قربان، مادرش میگفت موقع رفتن ساک یا چیزی دستش ندیده.
جهانگیر عصبی چند دور تند در اتاقش راه رÙ
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

فرناز نخعی | نویسنده رمان
😂😂😂
۲ سال پیشSedi
1خانم نخعی نازنین واقعا قلم قوی و منحصر به فردی دارید. فقط خواهش میکنم بخاطر دقایق جذابی که همراه شما سوار امواج پرهیجان داستانتون شدیم ما رو به پایان غم انگیز مهمون نکنید. ممنون و سپاسگزارم
۲ سال پیش
فرناز نخعی | نویسنده رمان
سلام عزیزم خوشحالم که رمان و هیجانهاش رو دوست دارید. پایان رمان غم انگیز نیست❤️
۲ سال پیشساناز
1❤️💜💚🩶🤍🩵💙💛🤎🧡
۲ سال پیشم
3خوشهالم جهانگیر از عصبانیت داره سکته میکنه
۲ سال پیش
لطفا صبر کنید...

سارا
4بترکه از حرص ایشالا😐 مرتیکه