پارت دویست و شصت و دوم :

***
صفدر مثل چند شب گذشته پشت میز کوچکی در نزدیکی شمس نشسته بود، مقابلش یک بطری و استکان کوچکی بود اما نمی‌نوشید فقط تظاهر می‌کرد. لازم بود هشیار بماند. صبر کرد تا شمس بطری را خالی کرد و نگاهی به او انداخت که چشمانش سرخ شده و گونه‌هایش گل انداخته بود. معلوم بود حسابی مست است. صفدر دودل بود که وقتش رسیده یا بهتر است باز هم صبر کند. هنوز تصمیم نگرفته بود که شمس از جیبش یک انگشتر بیرون آورØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    شمس خراب کردی..خیلی بد شد

    ۱۲ ماه پیش
  • سارا

    1

    بازم شمس گند زد😬

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️