قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و شصت و دوم :
***
صفدر مثل چند شب گذشته پشت میز کوچکی در نزدیکی شمس نشسته بود، مقابلش یک بطری و استکان کوچکی بود اما نمینوشید فقط تظاهر میکرد. لازم بود هشیار بماند. صبر کرد تا شمس بطری را خالی کرد و نگاهی به او انداخت که چشمانش سرخ شده و گونههایش گل انداخته بود. معلوم بود حسابی مست است. صفدر دودل بود که وقتش رسیده یا بهتر است باز هم صبر کند. هنوز تصمیم نگرفته بود که شمس از جیبش یک انگشتر بیرون آورØ
لطفا صبر کنید...

فاطی
1شمس خراب کردی..خیلی بد شد