پارت دویست و هفتاد و ششم :

قادر نفس آه‌مانندی بیرون داد. هیچ سر درنمی‌آورد چطور محل گاوصندوق سری‌اش لو رفته است. بدجوری رودست خورده بود.
کمی بعد علی از داخل اتاق مراد را صدا زد. مراد وارد شد و علی کاغذهایی را که در دست داشت به او داد.
- چک کردی؟ کامله؟
- هرچی می‌خوایم توش هست، اون‌جا هم دیگه چیزی نبود که مربوط به این ماجرا باشه جز پول نقد و سکه که احتمالاً از همون باج‌هایی که گرفته خریده ولی می‌گه باقÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۸۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    3

    ❤️💜💚🩶🤍🩵💙💛🤎🧡

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️