قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و هفتاد و هفتم :
هوا تاریکروشن بود که علی درِ خانه را با کلید باز کرد و وارد شد. نگاهی به پنجرههای خاموش خانه انداخت و به آشپزخانه رفت. نانهای بربری را که هنوز از آنها بخار بلند میشد با دقت برید و در سفره پیچید. تازه سماور را روشن کرده بود که با صدای قدمهایی که به آشپزخانه نزدیک میشد برگشت. از مدل راه رفتنش فهمید جهانگیر است که همیشه قدمهایش را جوری به زمین میکوبید انگار فرمانروای مطلق دنیاØ
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۶۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...

فاطی
1خب الان قادر علی رو شناخت نمیره لو بده...دوست دارم روی صندلی راک بنشینم و چای در دست به ماه و ستاره ها نگاه کنم و آینده را پیش بینی کنم در آینده چه اتفاقی رخ خواهد داد