پارت دویست و هفتاد و هفتم :

هوا تاریک‌روشن بود که علی درِ خانه را با کلید باز کرد و وارد شد. نگاهی به پنجره‌های خاموش خانه انداخت و به آشپزخانه رفت. نان‌های بربری را که هنوز از آن‌ها بخار بلند می‌شد با دقت برید و در سفره پیچید. تازه سماور را روشن کرده بود که با صدای قدم‌هایی که به آشپزخانه نزدیک می‌شد برگشت. از مدل راه رفتنش فهمید جهانگیر است که همیشه قدم‌هایش را جوری به زمین می‌کوبید انگار فرمانروای مطلق دنیاØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    1

    خب الان قادر علی رو شناخت نمیره لو بده...دوست دارم روی صندلی راک بنشینم و چای در دست به ماه و ستاره ها نگاه کنم و آینده را پیش بینی کنم در آینده چه اتفاقی رخ خواهد داد

    ۱۱ ماه پیش
  • فاطمه

    2

    امیدوارم علی هر چه زودتر از این خونه برای همیشه بره ، قبل از اینکه جهانگیر بفهمه. بره پیش تابان چند روزه ازش خبرنداریم

    ۲ سال پیش
  • مبینا

    3

    فاطمه این چند روزه ازش خبر نداریم رو بامزه گفتی🥲😂 راست میگی

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    0

    😅بخدا راست میگم

    ۲ سال پیش
  • ساناز

    0

    🤎💜💚🩶🤍🩵💙💛🧡❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️