قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و شصت و سوم :
در تمام مدتی که صفدر داشت ماجرای آن شب را تعریف میکرد، جهانگیر و بهادر ساکت بودند و ابروهای علی هر لحظه بیشتر جمع میشد. فکرش را هم نمیکرد که از طرف شمس لو رفته باشند، آن هم به این شکل که پای لعبت وسط باشد. چشمهایش گرد شده بود. به لعبت کاملاً اعتماد داشت، در حدی که تابان را به آنجا برده بود، اما ظاهراً حسادت زنانه را دستکم گرفته بود. لعبت از همان روز نشان داده بود در مورد تابان فکر خو
لطفا صبر کنید...

فاطی
0چه بدبیاری..اتفاقات و سورپرایزها پشت سرهم میفته..امیدوارم این اتفاق هم به خیر بگذره