پارت دویست و شصت و سوم :

در تمام مدتی که صفدر داشت ماجرای آن شب را تعریف می‌کرد، جهانگیر و بهادر ساکت بودند و ابروهای علی هر لحظه بیشتر جمع می‌شد. فکرش را هم نمی‌کرد که از طرف شمس لو رفته باشند، آن هم به این شکل که پای لعبت وسط باشد. چشم‌هایش گرد شده بود. به لعبت کاملاً اعتماد داشت، در حدی که تابان را به آنجا برده بود، اما ظاهراً حسادت زنانه را دست‌کم گرفته بود. لعبت از همان روز نشان داده بود در مورد تابان فکر خو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطی

    0

    چه بدبیاری..اتفاقات و سورپرایزها پشت سرهم میفته..امیدوارم این اتفاق هم به خیر بگذره

    ۱۲ ماه پیش
  • ساناز

    1

    🩵💙💜❤️🤍🩶💚🧡🤎💛

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️