قرار ما پشت شالیزار به قلم فرناز نخعی
پارت دویست و شصت و یک :
علی داشت حیاط را جارو میزد که پر از برگهای زرد و نارنجی پاییزی بود. روزی چند بار این کار را تکرار میکرد ولی پاییز بود و فصل برگریزان، چند ساعت بیشتر طول نمیکشید که دوباره حیاط پر از برگ میشد و علی اصلاً خیال نداشت اجازه بدهد کثیفی حیاط به چشم بیاید و او را از چشم بیندازد. باید همان نوکر مطیع و کاری به نظر میرسید که اهالی خانه از او رضایت کامل داشتند. نگاهی به آسمان نارنجی مغرب اÙ
لطفا صبر کنید...

ساناز
1💛🤎🧡💚🩶🤍❤️💜💙🩵