پارت دویست و شصت و یک :

علی داشت حیاط را جارو می‌زد که پر از برگ‌های زرد و نارنجی پاییزی بود. روزی چند بار این کار را تکرار می‌کرد ولی پاییز بود و فصل برگ‌ریزان، چند ساعت بیشتر طول نمی‌کشید که دوباره حیاط پر از برگ می‌شد و علی اصلاً خیال نداشت اجازه بدهد کثیفی حیاط به چشم بیاید و او را از چشم بیندازد. باید همان نوکر مطیع و کاری به نظر می‌رسید که اهالی خانه از او رضایت کامل داشتند. نگاهی به آسمان نارنجی مغرب اÙ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • ساناز

    1

    💛🤎🧡💚🩶🤍❤️💜💙🩵

    ۲ سال پیش
  • مبینا

    2

    دوست دارم بدونم واقعا چه طوری خونه رو پیدا کرده

    ۲ سال پیش
  • فاطمه

    4

    تابان و علی فقط همین دو کلمه🥺🙃🙂

    ۲ سال پیش
  • سارا

    0

    🥲

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️