لیست کلیه پارتهای رمان قاب عکس کهنه : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 59
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 21
نم نم خاله یادم میداد. مرا با خود به خانه دوستانش و روضه میبرد. میگفت: طوبا خانم عروسم است. زن عزت الله خان. من هم در جواب چاق سلامتیها آنطور که خاله یادم داده بود، میگفتم: ممنون. قربانتان بروم. لطف دارید. از خودم خوشم می آمد که زبانم باز شده بود. خاله لباسهایم را انتخاب میکرد. سعی م...
بروزرسانی در : ۹۷۹ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 22
نازخاتون خودم میدانستم دارم دست و پای بیخود میزنم. میدیدم که جاپای طوبا توی زندگیام محکمتر میشود. آن روز عمه مریم گذاشت یک دل سیر گریه کنم. اجازه داد حسابی بغضم را خالی کنم. بعد یک لیوان شربت قند و گلاب به خوردم داد. شربتش بوی خانم بزرگ را میداد. وقتی سجادهاش را میگشود عطر گلمحمدی ...
بروزرسانی در : ۹۷۶ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 23
طوبا کم کم گردشهای دونفره من و عزت الله زیاد شد. دهات رفتنهای هر چند هفته، با دست پر، تبدیل شد به تئاتر و سینما و لالهزار رفتن. تئاتر بیشتر میرفتیم. اما نخستین بار که به سینما رفتیم اولش کمی ترسیدم، بعدش خیلی خوشم آمد. خوب یادم است که فیلم "دستکش سفید" بود. متعجب بودم چطور آدمهای توی آن پ...
بروزرسانی در : ۹۷۵ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 24
نازخاتون خودم روز به روز بیشتر میفهمیدم که دارم تبدیل به یک آدم فراموش شده میشوم. عزتی که محو طوبا بود. داشتم تلاش بیجا میکردم و دست و پای بیخودی میزدم تا دیده شوم و عزتی را دوباره به دست بیاورم. کسی هوایم را نداشت جز عمه مریم که پای دردلهایم مینشست و راهنماییام میکرد. مدام از من میخواس...
بروزرسانی در : ۹۷۴ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 25
طوبا باورم نمیشد عزت الله خان دست روی من بلند کرده است. من از کوچکی توسری و کتک زیاد خورده بودم اما این کشیده تلخی دیگری داشت. من گناهی نداشتم. خودش پای مرا به این زندگی کشانده بود. این همه وقت رفتار و آزارهای نازخاتون را تحمل کرده بودم. حالا هم که در مقابل فحش دادنش به آقایم عصبانی شدم جزایم...
بروزرسانی در : ۹۷۳ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 26
پایان فصل اول نازخاتون و طوبا نازخاتون روزها میگذشتند. دیگر کار زیادی به طوبا نداشتم. نه اینکه برایم بیاهمیت شده باشد، بلکه حوصله نداشتم. راستش کمی هم از او ترسیده بودم. خودم، در درون خودم، از فحش دادن به پدرش پشیمان بودم. به خود میگفتم: با تمام بدیهایی که طوبا در حقم کرده یک روز باید به...
بروزرسانی در : ۹۷۲ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 27
فصل دوم لیلا از وقتی فهمیده بودم طوبا آبستن است، فکر میکردم دیگر آرزویی در زندگی ندارم. عزت جان و روح من بود. از همانروزی که خواهرم چند روزی بعد از زایمان، مرد و پدر عزت هم بدون حرف و حدیثی گذاشت و رفت پی خوشگذرانی خودش، خود را مادر عزت دیدم. من و زرین تاج، مادر عزت، شیر به شیر بودیم. آنقد...
بروزرسانی در : ۹۶۹ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 28
نازخاتون گمان میکنم، خانم جانم راست میگفت. کلاغها پیک بدخبری بودند خبر شوم بدبختتر شدنم را آوردند. از نگاه پیروزمندانه طوبا پیدا بود که آبستن است. از دویدن عمه لیلا و آب قند و گلاب دادنش، همه چیز را فهمیدم. درون خود بیشتر شکستم. احساس ناتوانی و سرخوردگی داشتم. از این روز میترسیدم ولی باورش...
بروزرسانی در : ۹۶۸ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 29
طوبا اولش از اینکه آبستن شدم خیلی خوشحال بودم. ولی بعد از شروع شدن ویارهای وحشتناک، روزی هزاربار به غلط کردن میافتادم. از همه چیز بدم میآمد. عزت الله را که میدیدم دل و رودهام بالا میآمد. از اتاقمان، از فرشها و کرسی، از هر غذایی حالم به هم میخورد. آب از گلویم پایین میرفت، بالا میآوردم....
بروزرسانی در : ۹۶۷ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 30
لیلا اولش واقعا فکر میکردم نازخاتون ناز و ادا درمیآورد. اما بعد که میدیدم روز به روز بیشتر تحلیل میرود و رنگ رخسارش میرود فهمیدم واقعا مرضی سخت گرفته است. به قلبم که رجوع میکردم او را دوست داشتم. هم برادرزادهام بود، هم از لحظه به دنیا آمدنش، تا کنون کنارش زندگی کرده بودم. اما آنقدر از م...
بروزرسانی در : ۹۶۶ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 31
نازخاتون واقعا گمان کردم که دارم میمیرم. خوشحال بودم که راحت میشوم. به خود میگفتم: دیگر رنجهایت به پایان رسیده نازخاتون. خدا را شکر کن که پیش عزیزانت میروی. راضی بودم که در عمر کوتاهم توانستهام لذت عشق را تجربه کنم. تنها حسرتم هم مادر شدن بود. از همان روز که با قلب شکستهتر از قبل از ...
بروزرسانی در : ۹۶۵ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 32
طوبا با گرمتر شدن هوا حالم بهتر میشد. اما عزت الله خان هم فرستاد دنبال ننهام که چند روزی بیاید پرستاریام را بکند، بلکه خاله خانم هم کمی استراحت کند. بیشتر از دیدن ننهام خوشحال بودم که نان و ماست دهاتی میخورم. عزت الله سپرده بود که بیاورند. دیگر هر لحظه حالم از دیدنش به هم نمیخورد. بگیر ...
بروزرسانی در : ۹۶۲ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 33
لیلا از یک طرف شکم طوبا روز به روز بزرگتر میشد از یک طرف حال نازخاتون هر روز بهتر. نازخاتون بیشتر ساعات روز را در اتاقش، خود را با خیاطی مشغول میکرد. کم کم در و همسایه برایش لباس میآوردند که بدوزد. یک آن به مغزم خطور کرد پیراهنهای طوبا را هم بدهم او بدوزد. اما خودم خندهام گرفت. چنین چیز...
بروزرسانی در : ۹۶۱ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 34
نازخاتون خودم میفهمیدم که از عزتی دل بریدهام. بعد از آن بیماری سخت، به چند ماه اخیر فکر که میکردم پشتم میلرزید. چطور آن همه بحران روحی و جسمی را پشت سر گذاشته و زنده بودم؟ من، همان نازخاتونی که همه نازم را میکشیدند. خانم بزرگ میگفت: وقتی به دنیا آمدی آنقدر ناز و ظریف بودی که آقابزرگ تا تو...
بروزرسانی در : ۹۶۰ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 35
ماه منیر میگفت: باید پی قابله برویم. عمه رفت ولی فاطمه قابله هم حاضر نشد بیاید. نشانی قابله دیگری را داد، عمه پی او هم رفت و نشانی را پیدا نکرد. زار میزد که خدایا زرین دیگری جلوی چشمانم زرین درست نکن. طوبا را به مادرش و بچهاش را به طوبا ببخش. خدایا من توان بزرگ کردن بچه بیمادر دیگری را ن...
بروزرسانی در : ۹۵۹ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 36
طوبا دردی که کشیدم برایم قابل درک نبود. در خیالم هم نمیگنجید که بتوانم چنین دردی را تحمل کنم و زنده بمانم. دلم میخواست میان آن همه درد، بمیرم بلکه خلاص شوم. همه چیز در اطرافم مثل یک کابوس بود. یک کابوس خیلی خیلی ترسناک. از تمام سینهام نعره میزدم. گاهی بیهوش میشوم و وقتی از شدت درد باز به ...
بروزرسانی در : ۹۵۸ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 37
لیلا عزت میگفت: روز اولی که طوبا را دیدم لب چشمه بود. با دختران همسن و سالش رخت میشست، میگفتند و میخندیدند. وقتی میخندید دو تا چال روی لپهایش فرو میرفت. چشمانش انگار ستاره داشتند و از همان دور که من ایستاده بودم مژههای بلندش پیدا بود. مرا ندید، ولی من آهسته پیاش رفتم. نفهمیدم به کدام خ...
بروزرسانی در : ۹۵۵ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 38
توجه: آنچه درباره ارتباط جباره فرمانفرمائیان با نازخاتون در این قسمت از رمان آمده، زاییده ذهن نویسنده است و مبنای تاریخی ندارد. نازخاتون هیچ وقت توجه زیادی به بچهها نشان نمیدادم که کسی بفهمد چقدر در حسرت مادر شدن هستم. همیشه وقتی برای دیدن نوزاد متولد شده میرفتیم، خیلی عادی و معمولی تبریک م...
بروزرسانی در : ۹۵۴ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 39
طوبا چقدر گیج بودم. گیج و خنگ و ترسیده. برایم سخت بود که باور کنم، این پسر کوچک، پسر من است. زمان زیادی از آن وقت که سر تنور نان میپختم، تا این روزها که نوزادی همه زندگیاش بستگی به من داشت، نگذشته بود. دردهای جسمیام که انگار سر خوب شدن نداشتند یک طرف، مسئولیت بزرگی یکباره به گردنم افتاده بو...
بروزرسانی در : ۹۵۳ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 40
لیلا من خوب میفهمیدم طوبا هر روز، چقدر تغییر میکند. هنوز حال روحیاش عادی و گریههایش تمام نشده بودند. اما تغییرات دیگری هم کرده بود. از همان دمدرآوردنها که ماه منیر میگفت. مشخص بود خود را مالک هر چه که داریم و همه کاره میداند. محمد باعث شده بود خیالات برش دارد. بالاخره او برای عزت پسر آو...
بروزرسانی در : ۹۵۲ روز پیش
