لیست کلیه پارتهای رمان قاب عکس کهنه : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 59
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 1
طوبا: فقط ۱۱ سال داشتم. صورتم همیشه گلانداخته بود و دوگیس سیاهم از زیر چارقدم دیده میشد. بین کودکی و بزرگسالی بودم. از یکسو وقتی تازه عروسها را میدیدم که جنگ جنگی به النگوهایشان میدادند و به چشمانشان سرمه میکشیدند دلم میرفت. از سوی دیگر دخترکان را میدیدم که عروسکهای پارچهای در دست زیر...
بروزرسانی در : ۱۰۲۳ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 2
انوقتها نمیفهمیدم چه شده، اما بعدها فهمیدم اقایم که مرد عموهایم سهم باغش را بالا کشیدند. به ننهام گفتند که آقایم قبل مرگش به ما فروخته و پولش را تمام و کمال گرفته است. چون یکی از زنعموهایم خواهرزاده کدخدا بود راه به جایی نبردیم و عریضه و شکایت افاقه نکرد. از خانهمان اواره شدیم. برادرهایم رف...
بروزرسانی در : ۱۰۲۳ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 3
ناگهان در نیمهباز حیاط، دو لنگه باز شد و خان داداشم داخل پرید. جا خوردم، ترسیدم، هیچ وقت آن موقع روز به خانه نمیآمد. صاف آمد کنارم و گیسم را پیچید دور دستش و گفت: تو دیروز کجا رفته بودی؟ قلبم ریخت. آن هوای ملس رفت و انگار توی بدنم زمستان شد. از ترس داشتم میمردم. چون جوابی ندادم محکم خواباند زی...
بروزرسانی در : ۱۰۲۳ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 4
وقتی برای اولین بار عزت الله خان را دیدم وا رفتم. سیبیلهای چخماخی و تابناگوش رفتهاش، بینی کوفتهای بزرگش و لباس نظامی خاکی رنگش، در نظرم بسیار ترسناک میآمد. پوتینهایش را که درآورد حس کردم بوی عرق پا در اتاق کوچیک تازه تمیز شدهمان پیچید و تا پشت پرده پستو آمد چشمانش آبی بسیار کمرنگ بودند و ب...
بروزرسانی در : ۱۰۲۳ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 5
ننه و داداشها و دایی و شوهرخالهام مدام تعارف میکردند و احترام میگذاشتند. پیرزن بدون لهجه گفت: راستش خواهرزادهام عزت الله خان را خودم بزرگ کردم. مادرش سرزا رفت. جای پسرم است. از خون خودم است. جانم برایش درمیرود. هفته پیش که برای سرکشی به دهات شما آمد، دختری را لب چشمه دید و پسندید. از نشانه...
بروزرسانی در : ۱۰۲۲ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 6
دلم هری ریخت. با خود گفتم: پس زن هم دارد. باید هووی یک زن دیگر بشوم. خاله خانم با تعجب و خشم به برادرم نگاه کرد، گفت: والله عزت الله خان چیزی از مال و منال کم ندارد. توی شهر هم دست روی هر دختری بگذارد به او نه نمیگویند. توان تجدید فراش دارد، حلال خدا هم هست. زنش هم راضیاست. دیگر مشکلی ندارد که...
بروزرسانی در : ۱۰۲۱ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 7
مهمانها را تا دم در حیاط بدرقه کردند. به همین راحتی من شدم نشان کرده عزت الله خان ژاندارم. خواستگارها که رفتند، ننهام سریع نقل و شیرینیها را برد و توی پستو پنهان کرد. زنهای همسایه و خالهها و زنداییها ریختند توی خانهمان. انگشتر بزرگم را دست به دست کردند و به به و چه چه گفتند. خودم هم از دی...
بروزرسانی در : ۱۰۱۸ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 8
نمیفهمیدم این همه خوشی به خاطر بخت من است یا چهارصد تومان شیربهای پیشکشی، اما هر چه که بود از این همه توجه سرخوش بودم. ننه مدام سفارش میکرد که سنگین و رنگین باشم و نخندم. خاله خانم در حیاط را هول داد و یااله گویان داخل شد. ننهام زبان به اصرار گرفت که داخل بیایند و چای و شیرینی بخورند. قبو...
بروزرسانی در : ۱۰۱۷ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 9
حالا نازخاتون راضی است؟ خاله خانم گفت: چرا نباشد؟ خودش چند وقت پیش گفت: عمه جان برای عزت خان کسی را زیر سر بگیر. تا اینکه قسمت ما طوبا خانم شد. ملیحه خانم دلسوزانه نگاهم کرد. یکی دوتا لباس برداشت و به شاگردش گفت: اینها را تن عروس خانم کن تا ببینیم کدام بهتر است. باورم نمیشد همچین پیراهنی تنم ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۶ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 10
بالاخره خریدمان نزدیک غروب تمام شد. خاله خانم مشتی اسکناس در دست ننهام گذاشت و گفت: بده خیاط ده که لباس طوبا را بدوزد. بقچهای قلمکار هم روی پارچههای من و ننهام گذاشت و گفت: لباسها را به جز آن قرمز رنگ که باید حنابندان بپوشد، همه را مرتب در این بقچه بپیچ. قبل حنابندان خریدها را در طبق میچی...
بروزرسانی در : ۱۰۱۵ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 11
رخت عروسی را ننهام از دور نشانشان داد و گفت: سفید است کثیف میشود. عاقبت شب شد و هر کسی سر زندگی خود رفت. ما هم با آن چلوی کره زده و کباب و گوجه غذایی سیر خوردیم. ظهر توی رستوران چون نشستن روی صندلی و غذا خوردن با قاشق برایمان سخت بود که آنقدرها غذا برایمان حلاوت نداشت. اما حالا چلو را مشت می...
بروزرسانی در : ۱۰۱۴ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 12
روزها تا آخر هفته تند میگذشت و ما دنیایی کار داشتیم. پنجشنبه خروس خوان عزت الله خان خاله خانم را رساند و خودش بعد نوشیدن چای رفت. من که از خجالت توی پستو بودم. ننه گفته بود آنجا بنشینم. نگفته بود هم رویم نمی شد توی اتاق بیایم. دیده بودم که دختران، چطور وقتی نامزدشان را می بینند، خجالت می کشند ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۱ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 13
فردا صبح زود ننهام ناشتایی مختصری به حلقمان ریخت و باز مرا با زبیده به خانه کبری بندزن فرستاد که عروسم کند. حاج ملا، روحانی بالاده را خبر کرده بودند که بیاید و خطبه محرمیت بخواند. ناهار را هم همان آشپزهای شهری قصد پختن چلو و قیمه داشتند. دل ننهام مثل سیر و سرکه میجوشید. انگار تازه فهمیده بود ...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 14
نازخاتون از آن روزی که عزتی به من گفت: دخترکی را در دهات اطراف دیده و پسندیدهام و عمه هم موافق است، تا روزی عروس را به خانه آوردند برایم ده سال گذشت. عمه آنقدر ذوقزده بود که با من هم بنای جدل نمیگذاشت و جواب درشتیهایم را نمیداد. یک روز هم بیآنکه به من چیزی بگویند با اتول ژاندارمری رفتند و...
بروزرسانی در : ۱۰۰۹ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 15
از این همه بچه یتیم، چرا هیچ وقت هیچکدام را نیاورد و نگذاشت توی دامنم که مادرش شوم؟ ده سال منتظر بچهای از خون خودش بود. آخرش هم ده روزه، زندگی ده سالهمان را خراب کرد. عمه میگفت: هان! آن خانم جان عفریتهات هم خودش را بند کرد به یکی یک دانه داداشم، هم توی ریقو را داد به بچهام. من هم که به ق...
بروزرسانی در : ۱۰۰۸ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 16
طوبا با تقههای در بیدار شدم. یادم نمی آمد که کجا هستم. سرم گیج میرفت. دهانم تلخ بود. بدنم ضعف داشت. عزت الله خان جنگی پا شد و در را باز کرد حرکتش هوشیارم کرد. خاله خانم بود. سینی صبحانه آورده بود. گفت: بیا عروس برایت کاچی پختم. پس همین بود که توی دهات صبح عروسی، کاچی می دادند. می خواستند عروس...
بروزرسانی در : ۱۰۰۷ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 17
رسید: قربان چشمان آهوییات بروم... چه عجب بالاخره تو خندیدی. نازخاتون انگار بلندتر گفت: خوب دیدم تحفه دهاتیات همچین مالی نیست. میدانم عزتی که هنوز عاشق منی. عزتالله خان هم انگار تایید میکرد. قلبم فشرده شد. انگار کسی چنگ انداخت به گلویم. من اصلا نمیدانستم دوست داشتن یک مرد یعنی چه؟ اما حساد...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 18
تمام شبی را عزتی و نوعروسش توی حجله بودند نشستم و فکر کردم. از آن بهت ده روزه بیرون آمده بودم. تا به آن روز فکر میکردم زن گرفتن عزتی کابوسی تلخ است. اما تا دیدم که دست تازه عروسش را گرفت و به خانه آورد فهمیدم حقیقتیست هزار بار تلختر از کابوس. به خود گفتم: نازخاتون ببین که روزگار با دسیسه عمه ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۳ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 19
شنیدم که آب حمام بسته شد و لابد دخترک میشنید. آی دلم خنک میشد. وقتی بیرون آمد از نگاه آشفتهاش فهمیدم که شنیده است. ما این دلخوشیام دوامی نداشت. شنیدم که عزتی توی اتاق قربان و صدقهاش رفت. رفتم توی مطبخ، چشمم خورد به دیگ کاچی. دلم خواست. پیالهای کشیدم. مزه زهر میداد. دیگ را بردم توی مستراح خ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۲ روز پیش
-
رمان قاب عکس کهنه - پارت 20
طوبا خیلی زود سور و سات عروسیام تمام شد و زندگی روال عادی گرفت. اما برای من که با زندگی شهری آشنایی نداشتم هنوز هم همه چیز تازه و زیبا بود. به ندرت یاد خانوادهام میکردم یا دلتنگ میشدم. نه خاله خانم که عزت الله خان آنقدر دوستش داشت مانع خوشبختیام میشد و نه ماه منیر که کلهاش مدام توی زندگی...
بروزرسانی در : ۱۰۰۱ روز پیش
