پارت سی و یک :

نازخاتون
واقعا گمان کردم که دارم می‌میرم. خوشحال بودم که راحت می‌شوم. به خود می‌گفتم: دیگر رنج‌هایت به پایان رسیده نازخاتون. خدا را شکر کن که پیش عزیزانت می‌روی. راضی بودم که در عمر کوتاهم توانسته‌ام لذت عشق را تجربه کنم. تنها حسرتم هم مادر شدن بود.
از همان روز که با قلب‌ شکسته‌تر از قبل از خانه عمه مریم بیرون زدم، دلم خواست بمیرم. سینه‌ام می‌سوخت. نفسم تنگ بود. آب داغی از چش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    🥺نازخاتون خیلی دلم براش میسوزه

    ۳ سال پیش
کپی شد!