پارت سی و هفتم :

لیلا
عزت می‌گفت: روز اولی که طوبا را دیدم لب چشمه بود. با دختران همسن و سالش رخت می‌شست، می‌گفتند و می‌خندیدند. وقتی می‌خندید دو تا چال روی لپ‌هایش فرو می‌رفت. چشمانش انگار ستاره داشتند و از همان دور که من ایستاده بودم مژه‌های بلندش پیدا بود. مرا ندید، ولی من آهسته پی‌اش رفتم. نفهمیدم به کدام خانه رفت. رفتم پیش بقال ده و آنقدر نشانه دادم که گفت: گمانم دختر رحمان خدا بیامرز را می‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۵۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    عالی

    ۳ سال پیش
کپی شد!