پارت سی و چهارم :

نازخاتون
خودم می‌فهمیدم که از عزتی دل بریده‌ام. بعد از آن بیماری سخت، به چند ماه اخیر فکر که می‌کردم پشتم می‌لرزید. چطور آن همه بحران روحی و جسمی را پشت سر گذاشته و زنده بودم؟
من، همان نازخاتونی که همه نازم را می‌کشیدند. خانم بزرگ می‌گفت: وقتی به دنیا آمدی آنقدر ناز و ظریف بودی که آقابزرگ تا تو را دید گفت: نازخاتون. همین شد که نامم را نازخاتون گذاشتند.
خار به پایم می‌رفت آق

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • ایلما

    0

    اگه اتفاقی واسه طوباوبچه ش بیفته نازخاتون خوشبحال میشه

    ۳ سال پیش
کپی شد!