قاب عکس کهنه به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت بیست و سوم :
طوبا
کم کم گردشهای دونفره من و عزت الله زیاد شد. دهات رفتنهای هر چند هفته، با دست پر، تبدیل شد به تئاتر و سینما و لالهزار رفتن. تئاتر بیشتر میرفتیم.
اما نخستین بار که به سینما رفتیم اولش کمی ترسیدم، بعدش خیلی خوشم آمد. خوب یادم است که فیلم "دستکش سفید" بود. متعجب بودم چطور آدمهای توی آن پرده آنقدر سریع به این طرف و انطرف میروند و صحنهها عوض میشوند؟ در اتول که از عزت ال
مطالعهی این پارت کمتر از ۹ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۷۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
سارای
0من نمیتونم رمان روبخونم برام هی میاد که فیلترم خاموشه،توروخدایکاری کنید من این رمان رو دوست دارم؟
۳ سال پیشایلما
1حالا یبارم طوبا خواست ازخودش دفاع کنه شد مقصر این وسط
۳ سال پیش
آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان
😢😢😢
۳ سال پیشسیتا
1اهوووو اهوووو چی شد تا امروز کتک کاری نبود که از الان شروع شد
۳ سال پیش
آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان
😂😂😂
۳ سال پیشملیکا
0اونروز یک نفر گفت خوب شد عزتی اینا رو نمیزنه فکر کنم نویسنده به خواسته عمل کرد
۳ سال پیش
آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان
این رمان خیلی وقت پیش نوشته و تموم شده عزیزم.
۳ سال پیشElisami
2بابا گناه طوبا چی بوده که اومدن خاستگاریشو شده زن این بنده خدا ،حالا خودمونیم صبر ادمم حدی داره نازخاتون باید یا کنار بیاد و نادیدش میگرفت یا میرفت یه خونه جدا
۳ سال پیش
آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان
ممنون از نظرتون
۳ سال پیشMaryam
0وای طوبا رو ببین انگار نه انگار داشت تو روستاشون از گشنگی میمرد اینجا آمده جه خودش و میگیره
۳ سال پیش
آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان
ممنون از نظرتون
۳ سال پیشهاناخانوم
3وای چرااینجوری شدداشت خوب پیش می رفت طوباباعصبانیت کاردست خودش داد😔
۳ سال پیش
آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان
صبر کنید بدترم میشه😄
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

مهی
0بی انصافیه بگم دلم خنک شد طوبا زدتش؟! نمیدونم طرف کدوم یکی باشم