قاب عکس کهنه به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت چهارده :
نازخاتون
از آن روزی که عزتی به من گفت: دخترکی را در دهات اطراف دیده و پسندیدهام و عمه هم موافق است، تا روزی عروس را به خانه آوردند برایم ده سال گذشت. عمه آنقدر ذوقزده بود که با من هم بنای جدل نمیگذاشت و جواب درشتیهایم را نمیداد. یک روز هم بیآنکه به من چیزی بگویند با اتول ژاندارمری رفتند و شب که برگشتند فهمیدم دخترک را خواستگاری کرده و جواب مثبت گرفتهاند. اصلا دلم نمیخواس
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان
در ادامه خواهید خوند.
۳ سال پیشElisami
1فکر میکنم طوبا که حامله شه بهش میگن بچه رو بده و برو هان؟
۳ سال پیش
آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان
در ادامه متوجه میشید.
۳ سال پیشهاناخانوم
0آخی یه زن بیچاره دیگه اون ازطوبااینم ازخاتون،همیشه همه چیزبرای زن هاانتخاب شده وحق انتخاب نداشتند😔کاش حداقل هوای هماداشته باشن تواین داستان🌹
۳ سال پیش
آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان
درسته. در ادامه متوجه میشید که به کجا میرسند.
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
2عزت بیچاره صبرکرده ۱۰سال برای مردهااونموقع خیلی زیاد بودحتمی دلیل داره که رفته دخترفقیرکوچک گرفت بخاطرنازخاتون البته فکرمنه