پارت چهارده :

نازخاتون
از آن روزی که عزتی به من گفت: دخترکی را در دهات اطراف دیده‌ و پسندیده‌ام و عمه هم موافق است، تا روزی عروس را به خانه آوردند برایم ده سال گذشت. عمه آنقدر ذوق‌زده بود که با من هم بنای جدل نمی‌گذاشت و جواب درشتی‌هایم را نمی‌داد. یک روز هم بی‌آنکه به من چیزی بگویند با اتول ژاندارمری رفتند و شب که برگشتند فهمیدم دخترک را خواستگاری کرده و جواب مثبت گرفته‌اند. اصلا دلم نمی‌خواس

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • اسرا

    2

    عزت بیچاره صبرکرده ۱۰سال برای مردهااونموقع خیلی زیاد بودحتمی دلیل داره که رفته دخترفقیرکوچک گرفت بخاطرنازخاتون البته فکرمنه

    ۳ سال پیش
  • آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان

    در ادامه خواهید خوند.

    ۳ سال پیش
  • Elisami

    1

    فکر میکنم طوبا که حامله شه بهش میگن بچه رو بده و برو هان؟

    ۳ سال پیش
  • آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان

    در ادامه متوجه می‌شید.

    ۳ سال پیش
  • هاناخانوم

    0

    آخی یه زن بیچاره دیگه اون ازطوبااینم ازخاتون،همیشه همه چیزبرای زن هاانتخاب شده وحق انتخاب نداشتند😔کاش حداقل هوای هماداشته باشن تواین داستان🌹

    ۳ سال پیش
  • آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان

    درسته. در ادامه متوجه می‌شید که به کجا می‌رسند.

    ۳ سال پیش
کپی شد!