قاب عکس کهنه به قلم آرزو رضایی انارستانی
پارت ده :
بالاخره خریدمان نزدیک غروب تمام شد. خاله خانم مشتی اسکناس در دست ننهام گذاشت و گفت: بده خیاط ده که لباس طوبا را بدوزد. بقچهای قلمکار هم روی پارچههای من و ننهام گذاشت و گفت: لباسها را به جز آن قرمز رنگ که باید حنابندان بپوشد، همه را مرتب در این بقچه بپیچ. قبل حنابندان خریدها را در طبق میچینیم و میاوریم که به اقوامتان نشان دهید. ما که پنج شش نفر بیشتر برای حنا و عروسی نمیآییم،
مطالعهی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان
😢😢
۳ سال پیشعزیزی
1عالی دوست عزیز فقط پارتا خیلی کوتاههههههههههه😣😔😢
۳ سال پیش
آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان
نوش نگاهتون. به زودی ویآیپی میذاریم که راحتتر بخونید.
۳ سال پیشایلما
1کاش پارتا یکم طولانی تربود😍
۳ سال پیش
آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان
به زودی عزیزم
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

اسرا
0ایه طرفرخوشحال که دامادشهری گیرآوردن ازیه موندن چطورپذیرایی کنن