پارت پانزده :

از این همه بچه یتیم، چرا هیچ وقت هیچکدام را نیاورد و نگذاشت توی دامنم که مادرش شوم؟ ده سال منتظر بچه‌ای از خون خودش بود. آخرش هم ده روزه، زندگی ده ساله‌مان را خراب کرد.
عمه می‌گفت: هان! آن خانم جان عفریته‌ات هم خودش را بند کرد به یکی یک دانه داداشم، هم توی ریقو را داد به بچه‌ام.
من هم که به قول ماه منیر توی دهانم مار داشتم جواب می‌دادم: همچین بچه‌ام، بچه‌ام می‌کنی که انگار خودت

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • الناز

    1

    قلمت پایدار رمانت خیلی قشنگه این سبک رمان ها خیلی دوست دارم💕💕💕

    ۳ سال پیش
  • آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    2

    بیچاره طوبی ولی ۱۱سال سن قدبلندطوبی توچه فکری این توچه فکری عزت هم خدااعلم توچه فکری

    ۳ سال پیش
  • آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان

    همه‌ی زنان به یک اندازه می‌سوزند

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    0

    بدبخت طوبا از ترس نمیاد نازخاتون فکر میکنه داره ناز میکنه

    ۳ سال پیش
  • آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان

    امان از قضاوت‌ها

    ۳ سال پیش
  • رزا

    0

    بسیار زیبا و دلنشین قلمت پایدار عزیزم

    ۳ سال پیش
  • آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان

    ممنونم❤

    ۳ سال پیش
کپی شد!