پارت سوم :

ناگهان در نیمه‌باز حیاط، دو لنگه باز شد و خان داداشم داخل پرید. جا خوردم، ترسیدم، هیچ وقت آن موقع روز به خانه نمی‌آمد. صاف آمد کنارم و گیسم را پیچید دور دستش و گفت: تو دیروز کجا رفته بودی؟ قلبم ریخت. آن هوای ملس رفت و انگار توی بدنم زمستان شد. از ترس داشتم می‌مردم. چون جوابی ندادم محکم خواباند زیر گوشم. به گریه افتادم. ننه‌ام از صدای او به حیاط کوچکمان آمد و پرسید چه شده؟ خان داداش موهایم را ول کرد و گفت: بیا ننه! کارت دارم. رفتند توی اتاق و در را بستند.
من پاورچین پاورچین، خود را پشت در رساندم و گوش ایستادم.
خان داداشم با صدای لرزان می‌گفت: هنوز مطمئن نبود طوبا را می‌گوید. ولی گفت نشانه‌هایش عین طوبا بوده است. ننه اگر درست باشد شانسمان زده، این دختره هم سر و سامان می‌گیرد و خیالمان بابت خوشبختی‌‌اش راحت می‌شود.
می‌توانستم قیافه ننه‌ام را از پشت در مجسم کنم. لابد چشمانش بیرون زده بود و با دهان باز خیره شده بود به لب‌های خان داداش.
خان داداش ادامه داد: فعلا نگذار پایش را از خانه بیرون بگذارد. خوبیت ندارد. سر تنور هم ننشانش. دست و بالش را می‌سوزاند دم عروسی خوب نیست شاید طرف پشیمان شود. برود شهر دیگر لازم نیست نان بپزد. می‌رود در آن خانه و خانمی می‌کند.
خون به گونه‌هایم دوید! لابد خواستگاری برایم پیدا شده بود. آن‌هم خواستگار شهری! چقدر می‌توانستم پز بدهم. لابد برایم لباس شهری هم می‌خرید.
یک بار که کوچکتر بودم حالم بسیار بد بود. خان داداش و ننه‌ام با گاری مشت عبدالله مرا تا سر جاده اصلی بردند، آنجا ماشینی عبوری آمد و ما را به شهر رساند و به شفاخانه رفتیم. توی شفاخانه زن‌های خوشبو با کت و دامن و کلاه می‌گشتند. من فقط چشم باز کرده بودم و تماشا می‌کردم و یادم رفته بود چقدر تبدار و بیمارم.
حالا لابد من هم مثل آن زنان زیبا و خوشبو می‌شدم. یعنی شوهرم چه شکلی بود؟ شاید شبیه آن طبیبی بود که مرا معاینه کرد. چشمان سیاه داشت و سیبیل‌های قهوه‌ای رنگش در خاطرم مانده بود. انوقت با اینکه خیلی کوچک بودم طبیب دلم را لرزاند. حس می‌کردم باید وقتی سوال می‌کند خیلی مودب باشم، اما تنها صدایی که از گلویم در می‌آمد بَبَ لَلَ بود. ننه‌‌ام توی سر وسینه‌اش می‌زد که خاک بر سرم شد، بچه‌ام لال هم شد. اما کسی نمی‌دانست من فقط می‌خواهم مودب باشم و نمی‌توانم. از رفتار ننه‌ام و نگاه طبیب خجالت می‌کشیدم.
با اینکه سال‌ها گذشته بود فکر می‌کردم طبیب مرا یادش مانده، صبر کرده بزرگ شوم و بیاد و مرا ببرد!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • حنانه باقریان

    0

    امیدوارم تا آخر خوب باشد

    ۱ سال پیش
  • حنانه باقریان

    0

    امیدوارم تا آخر خوب باشد

    ۱ سال پیش
  • نیما

    0

    خوبه

    ۲ سال پیش
  • نسرین وفایی

    1

    این سبک رمانو دوست دارم

    ۳ سال پیش
  • امیر

    0

    رمان خوبیه

    ۳ سال پیش
  • امیر

    0

    رمان خوبیه

    ۳ سال پیش
  • نازنین

    0

    رمانش عالیه

    ۳ سال پیش
  • آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان

    ممنونم😍🥰

    ۳ سال پیش
  • نازنین

    0

    بهترینی

    ۳ سال پیش
  • آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان

    لطفتون همیشگی😍

    ۳ سال پیش
  • سیتا

    0

    چه دختر فضولی بوده هااا 😃😃😃😃😃 منتظر دکتر بوده

    ۳ سال پیش
  • آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان

    😂😂😂😂

    ۳ سال پیش
  • یسنا

    0

    رمان خیلی خوبی است

    ۳ سال پیش
  • آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان

    نوش نگاهتون🥰

    ۳ سال پیش
  • م

    0

    جالبه🤩😍

    ۳ سال پیش
  • آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان

    جالب‌تر هم می‌شه🥰😍

    ۳ سال پیش
کپی شد!