پارت یک :

طوبا:
فقط ۱۱ سال داشتم. صورتم همیشه گل‌انداخته بود و دوگیس سیاهم از زیر چارقدم دیده می‌شد. بین کودکی و بزرگسالی بودم. از یکسو وقتی تازه عروس‌ها را می‌دیدم که جنگ جنگی به النگوهایشان می‌دادند و به چشمانشان سرمه می‌کشیدند دلم می‌رفت. از سوی دیگر دخترکان را می‌دیدم که عروسک‌های پارچه‌ای در دست زیر سایه دیوارها خاله‌بازی می‌کنند سرخوش خود را به آنان می‌رساندم و دور از چشم ننه‌ام هم‌بازیشان می‌شدم. 
تک و توک خواستگارهایی برایم آمده بودند، اما آهی در بساط نداشتند که شیربها بدهند. ما در دهمان فقیر بودیم. خواستگارهایم از ده خودمان نبودند، از دهات دیگر می‌آمدند و خان‌داداشم مرا به آنها نمی‌داد. نه اینکه خیلی خاطر مرا بخواهد، نه. او و ننه‌ام هر دو دندان تیز کرده بودند برای یک شیربهای چرب و نرم. 
اقایم را مار نیش زده بود. تا به شهر و شفاخانه برسد جان داده بود. من پنج سالی داشتم. یادم است. ننه‌ام گیس می‌کشید و عمه‌هایم خاک بر سرشان می‌ریختند. من می‌ترسیدم اما کسی نبود که در آغوشم بگیرد. آقایم را دوست داشتم، از دستمال توی جیبش به من نخود کشمش می‌داد. گهگاه که از باغ می‌آمد از شال کمرش سیبی، زردآلویی، چیزی درمی‌اورد و توی دستم می‌گذاشت. بعد از رفتنش همیشه می‌ترسیدم، شب‌ها در رختخوابم بالای بام می‌ترسیدم، از سایه‌های پشت دیوار می‌ترسیدم، از صدای قورباغه‌‌ها می‌ترسیدم، از چشمان برادرهایم وقتی می‌خواستند کتکم بزنند می‌ترسیدم. از قل‌قل سماور در سکوت می‌ترسیدم. اما می‌ترسیدم به کسی بگویم که می‌ترسم. به ننه‌ام اگر می‌گفتم: می‌کوباند و توی سینه‌اش و می‌گفت خاک دو عالم بر سرم! لابد به عمه‌هایت رفته‌ای و یک تخته‌ات کم است. به برادرهایم هم اگر می‌گفتم: لگد و چک پاسخم بود. به دختر همسایه که گهگاه می‌توانستم همبازی‌اش شوم اگر می‌گفتم: قاه‌قاه می‌خندید و می‌گفت: فقیرید به خاطر همین است!

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • مارال

    0

    عالی بود ممنونم

    ۱۱ ماه پیش
  • فائزه

    0

    تا اینجا برام جالب بود امیدوارم تا آخرش خوب باشه

    ۱ سال پیش
  • سارا داودی

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ماهین

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • ماهین

    0

    عالی

    ۲ سال پیش
  • فایزه

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • فایزه

    0

    عالیه

    ۲ سال پیش
  • نیما

    0

    خیلی عالیه

    ۲ سال پیش
  • لیلا

    0

    خوب بود

    ۲ سال پیش
  • عالیه

    0

    بهترین رمان

    ۲ سال پیش
  • ERAN

    0

    ,,

    ۳ سال پیش
  • علی

    0

    خوبه

    ۳ سال پیش
  • بنده خدا

    0

    خیلی دیر میاد بالا نزدیک ۴ دقیقه هنوز نیامده

    ۳ سال پیش
  • آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان

    متاسفانه مشکل اینترنته. من و اپلیکیشن تقصیری نداریم.

    ۳ سال پیش
  • آیدا

    0

    خوب

    ۳ سال پیش
  • نازنین

    0

    رومانش عالیه

    ۳ سال پیش
  • آرزو رضایی انارستانی | نویسنده رمان

    متشکرم😍

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️