پارت هفتاد و ششم :
کتایون با ناراحتی سربه زیر انداخت. سارا لقمهای برایش گرفت و دستش را دراز کرد.
- قهر نکن حالا عشقِ پارسا! پارسا میکشه منو بفهمه دل تو رو شکوندم! بد میگم آخه؟ میگم منم مثل تو عاشقم، درکم کن!
کتایون نگاهش را بالا گرفت و لقمه را ستاند، با تأنی گفت:
- منو پارسا از بچگی با هم بزرگ شدیم ولی تو فقط چندماه میشه این بندهخدا رو میشناسی، اینهمه عشقِ کورکورانه غیرعقلانیِ!
لطفا صبر کنید...
