پارت شصت و دوم :
دخترک با چشمهایی گردشده و هراسان به پدرش نگاه میکرد. نفس در سینهاش حبس شده بود و سعی داشت لبهایش را از هم باز کند اما دهانش قفل شده بود. دست فرهاد برای سیلیزدن به دخترش بالا رفت و او پلکهایش را محکم روی هم فشار داد اما خبری از سیلی نبود. هولناک و آرام، پلک باز کرد که دست پدرش را اسیر پنجهی سعید دید. فرهاد با همان دست، سعید را به عقب هل داد و رو به شیدا نهیب زد:
- چشمم روشن... بار
لطفا صبر کنید...
