پارت شصت و دوم :

دخترک با چشم‌هایی گردشده و هراسان به پدرش نگاه می‌کرد. نفس در سینه‌اش حبس شده بود و سعی داشت لب‌هایش را از هم باز کند اما دهانش قفل شده بود. دست فرهاد برای سیلی‌زدن به دخترش بالا رفت و او پلک‌هایش را محکم روی هم فشار داد اما خبری از سیلی نبود. هولناک و آرام، پلک باز کرد که دست پدرش را اسیر پنجه‌ی سعید دید. فرهاد با همان دست، سعید را به عقب هل داد و رو به شیدا نهیب زد:
- چشمم روشن... بار

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!