پارت هفتاد و هشتم :

سارا به‌خاطر سیلی‌های پی‌در پی و مشت‌هایی که به شکمش وارد شده بود، بی‌حال و بی‌رمق بود. لب‌هایش به زحمت تکان خورد و پرسید:
- این‌کارا برای چیه هنگامه؟ چرا داری باهام اینکارو می‌کنی؟
دخترک پوزخند کجی زد. روی صندلی فلزی مقابل سارا نشست. سیگاری از جیب شلوار کتان‌اش بیرون آورد و با فندک روشن کرد. با خونسردی کامل به سیگار پک زد و همراه با بیرون دادن نفسش لب باز کرد:
- برای اینک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۸۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    1

    وایییی چقدر سختی کشیده ولی هیچ گناه سارا نداره یکی کمکش کنههه🥺🥺چرا پلیس نمیاددد🤦 ♀️😡عالی بود مرسی نگار جونم 💋❤️

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️