پارت هفتاد و هشتم :
سارا بهخاطر سیلیهای پیدر پی و مشتهایی که به شکمش وارد شده بود، بیحال و بیرمق بود. لبهایش به زحمت تکان خورد و پرسید:
- اینکارا برای چیه هنگامه؟ چرا داری باهام اینکارو میکنی؟
دخترک پوزخند کجی زد. روی صندلی فلزی مقابل سارا نشست. سیگاری از جیب شلوار کتاناش بیرون آورد و با فندک روشن کرد. با خونسردی کامل به سیگار پک زد و همراه با بیرون دادن نفسش لب باز کرد:
- برای اینک
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
1وایییی چقدر سختی کشیده ولی هیچ گناه سارا نداره یکی کمکش کنههه🥺🥺چرا پلیس نمیاددد🤦 ♀️😡عالی بود مرسی نگار جونم 💋❤️