پارت شصت و پنجم :
سارا با دلسوزی نگاهش میکرد و پشتدستهای دخترک را آهسته نوازش کرد.
- پاشو... پاشو بریم تو بازار یهکم بگردیم. از فکروخیال دربیای ها؟
شیدا سربه زیر لب ورچید و بیتوجه به پیشنهاد سارا، گفت:
- بابام باهام قهره، تو یه خونهایم اما چند روزه ندیدمش. خواهرم حتی جواب تلفنمرو نمیده. خودمم مثل خر تو گل موندم اصلا نمیدونم با این مصیبت چکار کنم؟ مگه قتل کردم سارا؟ چرا باهام اینج
لطفا صبر کنید...
