پارت هفتاد :

شیدا حرصی شد و لب فشرد، دست‌های مشت‌شده‌اش را تکان داد و گفت:
- می‌دونی که با فرزاد خوب نیستم!
امیرعلی بی‌درنگ و با تحکم گفت:
- یا با فرزاد می‌ری یا برمی‌گردی و هیچ‌جا نمی‌ری!
شیدا با مکث کوتاهی، نفسش را بیرون داد و گفت:
- برو بهش بگو بیاد!
صدای فرزاد از پشت‌سر به گوش رسید:
- علی‌جان... بیا شیوا باهات کار داره.
نگاهش به شیدا افتاد و اخم ظریفی کرد.
- چیزی ش

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۰۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    1

    شیدا ااا چیکار کردهههه که پلیس آمده دنبالش😱😱عالی بود مرسی نگار جونم ❤️😍

    ۲ سال پیش
  • نفس

    0

    اداره آگاهی وای باز چی شده گناه داره بخدا قلمت طلاعالیه نویسنده جان

    ۴ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️