پارت هفتاد :
شیدا حرصی شد و لب فشرد، دستهای مشتشدهاش را تکان داد و گفت:
- میدونی که با فرزاد خوب نیستم!
امیرعلی بیدرنگ و با تحکم گفت:
- یا با فرزاد میری یا برمیگردی و هیچجا نمیری!
شیدا با مکث کوتاهی، نفسش را بیرون داد و گفت:
- برو بهش بگو بیاد!
صدای فرزاد از پشتسر به گوش رسید:
- علیجان... بیا شیوا باهات کار داره.
نگاهش به شیدا افتاد و اخم ظریفی کرد.
- چیزی ش
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
1شیدا ااا چیکار کردهههه که پلیس آمده دنبالش😱😱عالی بود مرسی نگار جونم ❤️😍