پارت شصت و ششم :

شیدا مات‌زده پدرش را نگاه می‌کرد و با صدایی ضعیف لب زد:
- چجوری آزاد شده؟
- عفو خورده!
رنگ از روی شیدا پرید و با لرزشی آشکار در صدایش پرسید:
- برمی‌گرده این‌جا؟
فرهاد هر دو دستش را روی دست‌های شیدا گذاشت. سرانگشتان سرد دخترک، دستپاچه‌اش کرد. سرش را به طرفین تکان داد و گفت:
- نه... اگه تو نخوای نه! اگه حضورش اذیتت می‌کنه نه!
نگاه‌هایشان درهم گره خورده بود. باز هم چ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۹۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • مائده

    3

    وای چه قشنگ داره میشه قلمت طلا نویسنده عزیز عالیه عالی توروخدا همین طوری عالی تمام بشه همه به عاشقا به عشقاشون برسن

    ۴ سال پیش
کپی شد!