پارت هفتاد و هفتم :
یک بوق... دو بوق... سه بوق...
بیفایده بود؛ پارسا جواب نمیداد. تماس برای بار دوم قطع شد و حالا کتایون گریه میکرد. شمارهی مهدی را گرفت. مدام لبش را زیر دندان میجوید و در دل دعا میکرد حداقل داییاش پاسخگو باشد اما باز هم خبری نشد. دلآشوبهاش هرلحظه بیشتر میشد. با آژانس تماس گرفت و اینبار طولی نکشید که صدای زمخت مردی به گوش رسید.
- بله بفرمایید؟
دستپاچه گفت:
- الو... آژ
لطفا صبر کنید...
