پارت هفتاد و هفتم :

یک بوق... دو بوق... سه بوق...
بی‌فایده بود؛ پارسا جواب نمی‌داد. تماس برای بار دوم قطع شد و حالا کتایون گریه می‌کرد. شماره‌ی مهدی را گرفت. مدام لبش را زیر دندان می‌جوید و در دل دعا می‌کرد حداقل دایی‌اش پاسخگو باشد اما باز هم خبری نشد. دل‌آشوبه‌اش هرلحظه بیشتر می‌شد. با آژانس تماس گرفت و این‌بار طولی نکشید که صدای زمخت مردی به گوش رسید.
- بله بفرمایید؟
دستپاچه گفت:
- الو... آژ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۸۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️