پارت هفتاد و چهارم :

صدای آلارم گوشی چشم‌های غرق در خواب کتایون را باز کرد و دخترک غلتی روی تخت زد. گیج و گنگ به اطراف نگاه کرد و چند لحظه طول کشید تا به یاد آورد قصد رفتن به خانه‌ی عمه‌اش را دارد.
با یادآوری پارسا، لبخند روی لبش نشست و از جا بلند شد. چشم‌هایش را می‌مالید و خمیازه‌کشان از اتاق بیرون رفت. کیان را در آشپزخانه دید. حاضر و آماده داشت صبحانه می‌خورد.
- صبح‌بخیر داداش گلم... می‌ری سرکار؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۷۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    1

    کتایون پارسا چقدر عشقشون دوست دارم😍😍و چقدر به میان 😍و چقدر خوشحال شدم جواب آزمایش پارسا منفی شد😍💃عالییی بود مرسی نگار جونم ❤️💋

    ۲ سال پیش
کپی شد!