پارت هفتاد و چهارم :

صدای آلارم گوشی چشم‌های غرق در خواب کتایون را باز کرد و دخترک غلتی روی تخت زد. گیج و گنگ به اطراف نگاه کرد و چند لحظه طول کشید تا به یاد آورد قصد رفتن به خانه‌ی عمه‌اش را دارد.
با یادآوری پارسا، لبخند روی لبش نشست و از جا بلند شد. چشم‌هایش را می‌مالید و خمیازه‌کشان از اتاق بیرون رفت. کیان را در آشپزخانه دید. حاضر و آماده داشت صبحانه می‌خورد.
- صبح‌بخیر داداش گلم... می‌ری سرکار؟

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۲۹۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    1

    کتایون پارسا چقدر عشقشون دوست دارم😍😍و چقدر به میان 😍و چقدر خوشحال شدم جواب آزمایش پارسا منفی شد😍💃عالییی بود مرسی نگار جونم ❤️💋

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️