پارت هفتاد و چهارم :
صدای آلارم گوشی چشمهای غرق در خواب کتایون را باز کرد و دخترک غلتی روی تخت زد. گیج و گنگ به اطراف نگاه کرد و چند لحظه طول کشید تا به یاد آورد قصد رفتن به خانهی عمهاش را دارد.
با یادآوری پارسا، لبخند روی لبش نشست و از جا بلند شد. چشمهایش را میمالید و خمیازهکشان از اتاق بیرون رفت. کیان را در آشپزخانه دید. حاضر و آماده داشت صبحانه میخورد.
- صبحبخیر داداش گلم... میری سرکار؟
لطفا صبر کنید...

Zarnaz
1کتایون پارسا چقدر عشقشون دوست دارم😍😍و چقدر به میان 😍و چقدر خوشحال شدم جواب آزمایش پارسا منفی شد😍💃عالییی بود مرسی نگار جونم ❤️💋