خلاصه رمان عاشقانه فرکانس شیطان
فرکانس شیطان روایتی شنیدنی است از عشقی که شاید عرف نباشد اما محال هم نیست. روایتی از رَستار نوازنده ای جوان، که استعداد منحصر به فردی در زمینه ساخت سبک جدیدی از موسیقی را دارد. او به کمک یک گیتار بیس کهنه و عطشی سیری ناپذیر، با چنان ظرافتی نت ها را در کنار هم میچیند که قادر است هر شنوندهای را به راحتی مسخ و شیفته هنرش کند. همیشه گمان میکرد هیچ قدرتی در جهان به اندازه موسیقی نمیتواند او را به دنبال خود بکشد اما همه چیز از آن روزی شروع شد که در ایونتهای مجسمه سازی دیبا پورمهر شرکت کرد. دیبا زنی که درست نقطه مقابل رستار است، زنی که از هر جهت با او تفاوت دارد و اختلاف سنی هفت ساله آنها مانند درهای عمیق میان آن دو فاصله ایجاد کرده اما رستار کسی نیست که کوتاه بیاید. او تمام تلاشش را میکند تا قلب دیبا را مانند طرفداران موسیقیاش تحت تاثیر قرار دهد اما بازی روزگار جوری رقم میخورد که تمام برنامه ریزیهایش در چشم بهم زدنی دود شده و به هوا میرود! شهرت و محبوبیت بیرقیب او به انزجار و تنفری بی سابقه تبدیل میشود، انگار که از عرش به فرش رسیده باشد. اما آیا دیبا می تواند دست آویزی شود تا رستار را از ورته ناامیدی و پریشانی بیرون بکشد یا او خودش هم عاملی میشود برای فرو رفتن هرچه بیشتر رَستار؟!
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان فرکانس شیطان - پارت 26
*** ـ چرا بیدار نمیشه؟ ـ طبیعیه، تأثیر داروهای آرامبخشی که توی سرم تزریق کردم. ـ ولی رنگ و روش که هنوز همونه! صدای چیستا آخرین چیزی بود که در آن وضعیت دلم میخواست بشنوم! دوست داشتم دهان باز کنم و بگویم خفه شو، اما حتی توان تکان دادن زبانم را هم نداشتم. سنگینی وحشتناکی روی تنم حس میکردم. دهانم خ...
بروزرسانی در : ۱۷ روز پیش
-
رمان فرکانس شیطان - پارت 25
ـ دیبا مامان؟ کفشهایم را از پا کندم و وارد خانه شدم. طبق معمول مامان روی کاناپه همیشگیاش نشسته بود و کتاب میخواند. ـ سلام. از بالای عینک نگاه جدی انداخت و بعد هم نگاهش را با تاخیر به سمت ساعت کشاند. ـ علیک سلام. خوب طعنه کلامش را متوجه شدم. ـ ببخشید یکم خریدهام طول کشید. بدون اینکه نگاهم کند پ...
بروزرسانی در : ۷۴ روز پیش
-
رمان فرکانس شیطان - پارت 24
*** پاساژ گردی با رستار بینهایت جذاب و مفرح بود. برخلاف اکثر آقایون که زود از گشت و گذار بین مغازهها خسته میشدند، رستار اما سر صبر و با دقت یک به یک مغازهها را با حوصلهای عجیب چک میکرد و من را هم با خودش همراه میکرد. جوری با وسواس لباسها را وارسی میکرد که من را متعجب میکرد. اصلا فکرش را...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان فرکانس شیطان - پارت 23
جلوی آینه نشستم و به موج موهایم خیره شدم. شاید کمی تنوع جالب باشد. کشو میز آرایش را بیرون کشیدم و به اتو موی قدیمیام خیره شدم. خیلی وقت بود که از آن استفادهای نکرده بودم. میدانستم صاف کردن این حجم از مو وقت زیادی میگیرد اما به دیدن بازخورد رستار میارزید. اتو را به برق زدم و موها را دسته دسته...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
Stefy
در پارت 241نویسنده جون انقدر دیر به دیر پارت می ذاری همه هیجانمون برا دنبال کردن فروکش می کنه☹️.. البته شاید درگیری اما فقط خواستم اینم از طرف دنبال کننده هات داشته باشی💙 در هر حال امیدوارم موفق باشی
۳ ماه پیش
آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
سلام عزیزم حق با شماست سعی میکنم زود به زود پارت های جدید آپدیت بشه شما هم سعی کنید نظراتتون و حتما باهام به اشتراک بذارید که من انرژی بگیرم 🙂❤️🥹
۳ ماه پیش카이💕
در پارت 242خیلی پارت خوبی بود😍 ولی به نظرم دیبا باید هرچی که خودش دوست داشت می پوشید و انرژی مردانه رستار رو هم سرکوب می کرد😂
۳ ماه پیش
آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
ای فمینیست😂
۳ ماه پیش۰۰۰۰
در پارت 240فکر نمیکنم لباسه بد بوده باشه اونقدر...
۳ ماه پیش
آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
بچه غیرتی شده😂🥲
۳ ماه پیش۰۰۰۰
در پارت 240ختد رستار چی میپوشه؟🌚
۳ ماه پیش0000
در پارت 240خود رستار*
۳ ماه پیش
آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
تیپ و استایل دیبا براش مهم تر از خودشه😅
۳ ماه پیش۰۰۰۰۰
در پارت 240😂😍آخ ننههههههه
۳ ماه پیش
آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
منم اکلیلی شدم🥹💕
۳ ماه پیش۰۰۰۰
در پارت 210غم ها اندازه خود آدمن ؛ نه تنگن نه گشاد.همونجور که دیبا دقیقا اندازه رستار هست. نکنه دیبا غمه برای رستار یا برعکس؟
۳ ماه پیش
آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
شایدم هر دو برای هم غم باشن، نه؟ :)
۳ ماه پیش۰۰۰۰
در پارت 210ببخشید ولی غم جفتشون به منم سرایت کرد نمیشه یکم اتفاقای خوب طول بکشه؟؟؟افسردگی نگیرم یه وقت😂💔 عین یه کبک که کله اش تو برفه نشم از شدت افسردگی؛ من جوونم کلی آرزو دارم هنوز😂😂😂
۳ ماه پیش
آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
نگران نباش کلی اتفاق های خوب قراره بیفته🥰
۳ ماه پیش۰۰۰۰
0یه حدسایی دارم که میترسم اسپویل شه
۳ ماه پیش۰۰۰۰
در پارت 210ماها برای چیزای که نمیخواستیمم جون کندیم رستار چیزایی که میخواستیم که بماند...(چیزایی که میخواستیم)صرفا پودر شدنشون رو جلوی چشمامون تماشا کردیم
۳ ماه پیش۰۰۰۰
در پارت 230چه قشنگن کنار هم؛ چون شاید همیگه رو درک میکنن و برای هم مهمن
۳ ماه پیش
آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
با وجود تمام تفاوتهاشون ولی کنار هم زیادی قشنگن مگه نه؟🥹
۳ ماه پیش0000
در پارت 230آره خداییش خیلی به هم میان🥹😍
۳ ماه پیش۰۰۰۰
در پارت 220به نظرم اون شب که اسم رستار رو از رفیقاش شنید اخر به جنون رسید؛ حالا باید ببینیم که رابطه ای که با عشق شروع شده و به نقطه جنون رسیده زور جنون بیشتره یا عشق
۳ ماه پیش
آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
باید ببینیم🙂
۳ ماه پیش۰۰۰۰
در پارت 200اسم اهنگی که دیبا میخوند چیه؟
۳ ماه پیش
آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
اسم موزیک [کوه باش و دل نبند] از گروه (او و دوستانش)
۳ ماه پیشMrs.Kim
در پارت 200واقعا عاااالیه! این رمان رو خیلی دوست دارم درست مثل رمان های دیگتون بی نظیره😍
۳ ماه پیشHedi
در پارت 70این رمان عالیه منو یاد رمانهای خارجی میندازه خسته نباشید
۴ ماه پیشمارال
0چرا پارت جدید نمیذاریددیگه ادامشو نمیتونید بنویسید؟
۴ ماه پیش
آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان
سلام عزیزم من در زمان انتشار، پارت های اولیه فرکانس رو زودتر از موعد برای شما عزیزان آپلود کردم تا منتظر نمونید برای همین یه مدت هست که پارت نداریم و این هفته پارت جدید در موعد مقرر آپلود خواهد شد💗
۴ ماه پیش

۰۰۰۰
در پارت 250فکر کردم الان پارت گذاشته شده و وقتی دیدم ۱۶ روز پیش فقط یک پارت بوده خورد تو ذوقم...