دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان عاشقانه فرکانس شیطان اثر آستاتیرا عزتیان

رمان فرکانس شیطان

  • زبان فارسی
  • 23.4K 👁
  • 80 ❤️
  • 47 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه فرکانس شیطان

فرکانس شیطان روایتی شنیدنی است از عشقی که شاید عرف نباشد اما محال هم نیست. روایتی از رَستار نوازنده ای جوان، که استعداد منحصر به فردی در زمینه ساخت سبک جدیدی از موسیقی را دارد. او به کمک یک گیتار بیس کهنه و عطشی سیری ناپذیر، با چنان ظرافتی نت ها را در کنار هم می‌چیند که قادر است هر شنونده‌ای را به راحتی مسخ و شیفته هنرش کند. همیشه گمان می‌کرد هیچ قدرتی در جهان به اندازه موسیقی نمی‌تواند او را به دنبال خود بکشد اما همه چیز از آن روزی شروع شد که در ایونت‌های مجسمه سازی دیبا پورمهر شرکت کرد. دیبا زنی که درست نقطه مقابل رستار است، زنی که از هر جهت با او تفاوت دارد و اختلاف سنی هفت ساله آنها مانند دره‌ای عمیق میان آن دو فاصله ایجاد کرده اما رستار کسی نیست که کوتاه بیاید. او تمام تلاشش را میکند تا قلب دیبا را مانند طرفداران موسیقی‌اش تحت تاثیر قرار دهد اما بازی روزگار جوری رقم می‌خورد که تمام برنامه ریزی‌هایش در چشم بهم زدنی دود شده و به هوا میرود! شهرت و محبوبیت بی‌رقیب او به انزجار و تنفری بی سابقه تبدیل می‌شود، انگار که از عرش به فرش رسیده باشد. اما آیا دیبا می تواند دست آویزی شود تا رستار را از ورته ناامیدی و پریشانی بیرون بکشد یا او خودش هم عاملی میشود برای فرو رفتن هرچه بیشتر رَستار؟!

پارت اول

مقدمه:
نوای عجیبی که به "فرکانس شیطان" معروف بود، تنها با هنرمندی استادانه‌ی نوازنده‌ای جوان می‌توانست نواخته شود، صدایی مرموز که شبیه به هم سرایی آرام اما وهم‌آور است که تمام حضار را غرق در حیرت و شاید حسی شبیه به وحشت می‌کند، وحشتی که زبان انسان را بند می‌آورد اما با وجود این حس‌ها، کسی انگار نمی‌خواست این موسیقی به پایان برسد.
در ابتدا، مثل‌نفس‌زنی ضعیف بود، اما هرچه به گوش می‌رسید، لایه‌ای از ناامیدی، وحشت و درد را روی روح شنونده می‌کشید.
هرچه بیشتر به آن گوش دهید، چیزی انگار در دل این صدا حس کنجکاوی و ترس را شعله ‌ور می‌کند.
صدای عجیبی که شبیه ترکیبی از نوای موسیقی شکسته و گریستن ضعیفی در فاصله دور است.
هم جذاب، هم هشداردهنده، چیزی که انگار می‌خواهد شما را دعوت کند و در عین حال از خود براند، این صدا سیم‌های ظریف احساسات آدمی را می‌کشد، نه بلند است و نه واضح، اما در عمق ذهن جا خوش می‌کند. گویی بی‌آنکه بخواهید، شروع به شنیدن چیزهایی در درون خود می‌کنید، خاطرات فراموش‌شده، ترس‌های قدیمی، یا حتی بخش‌هایی از گذشته که نمی‌خواهید به آن‌ها فکر کنید!
اما یک چیز واضح بود، هیچکس نمی‌توانست از این صدا فرار کند، گویی زمین و آسمان خدایان خود را از دست داده‌اند و بجایش شیطان زمزمه‌هایی به گوش آدمیان می‌رساند... .
***
من سرگذشت یاسم و امید
با سرگذشت خویش
می مردم از عطش
آبی نبود تا لب خشکیده تر کنم
می خواستم به نیمه شب آتش
خورشید شعله زن بدر آمد چنان که من
گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم
با سرگذشت خویش
من سرگذشت یاس و امیدم
{احمد شاملو}
ـ امشب همه چیز داره عالی پیش میره دختر!
به سمت صدا برگشتم و لبخندی از سر اجبار روی لب نشاندم.
خود را به آرامی کنار کشیدم تا هرچه سریع‌تر از هیکل بد فرم پیرزن دور شوم!
با وجود سن بالا، به قدری رقصیده بود که تنش از شدت عرق، خیس و چسبناک به نظر می‌رسید.
بوی گند دهانش که با الکل ترکیب شده بود در یک لحظه مانند ویروسی کشنده تا مغز و استخوانم رسوخ کرد.
نتوانستم خودداری کنم و چهره درهم کشیدم.
قدمی عقب گذاشتم تا شاید آن بوی گند از مشامم کنده شود.
تقریبا تمام افراد حاضر در مهمانی نقاب داشتند و نمیشد کسی را تشخیص داد اما من اکثر آنها را به راحتی می‌شناختم!
با تنه‌ی محکمی که خوردم، کلافه به همان سمت برگشتم.
یکی از مهمان‌ها که طبق معمول حال خوشی نداشت و معلوم نبود دنبال چه چیزی می‌گردد.
جالب اینجا بود که اکثرا سن و سال دار بودند و به قولی یک پایشان لب گور، اما انگار هرچه سنشان بالاتر می‌رفت به همان اندازه هارتر و حریص‌تر نیز می‌شدند.
به سرعت به ساعت بزرگ سالن نگاه انداختم، کم‌کم مراسم اصلی شروع می‌شد!
در سالن چشم گرداندم و به چیستا، که دورتر از من ایستاده بود و با یکی دیگر از پیشخدمت‌ها حرف میزد، سریع اشاره زدم.
چیستا فورا به سمتم آمد و گفت:
ـ جانم خانوم؟
جوری با جدیت نگاهش کردم که طفلک قدمی به عقب برداشت و مردد به من چشم دوخت.
با تشر کنترل شده‌ای سرم را به گوشش نزدیک کردم:
ـ شیش دنگ حواست به من باشه انقدر الکی ول نچرخ.
به تایید چندین بار سر تکان داد که با تلخی نگاهم را از او گرفتم و دستور دادم:
ـ بگو کم کم پیست رقص و خالی کنن، مراسم اصلی می‌خواد شروع بشه.
چیستا کمی گیج نگاهم کرد که با سر اشاره زدم سریع‌تر برود و کاری که خواسته بودم را انجام دهد.
جام لب طلایی میان دستم را در سینی اولین پیشخدمتی که از کنارم رد می‌شد رها کردم.
دامن بلند لباسم را کمی بالا گرفتم که باعث شد چاک لباس، پاهای خوش تراشم را با دست و دلبازی به نمایش بگذارد.
کمرم را صاف‌تر کردم و با قدم‌های محکم اما در عین حال زنانه و لوند به زرین خانم و تعدادی از دوستانش که صدر سالن، به دور میز گرد و بزرگی نشسته بودند، نزدیک شدم.
زرین متوجه من که شد، لبخند مطمئنی زد و همان موقع کارت‌های میان دستش را روی میز انداخت و با پیروزی به چهره‌های وا رفته جمع نگاه انداخت:
ـ طبق معمول.
صدای اعتراض سگ‌های پیر دور میز بلند شد و زرین بدون اینکه به آنها اعتنایی کند اشاره کرد تا پالتو پوست گران و فاخرش را دور شانه‌هایش بیندازند.
لبخند تصنعی به جمع زدم و نزدیک‌تر شدم.
به دلیل کوتاهی قامتش، مجبور بودم که خم شوم.
ـ داره شروع میشه.
چشم‌های آبی و بی‌رنگی که به دلیل آب مروارید، کدر تر و بی‌روح‌تر جلوه می‌کردند در ثانیه برق زدند.
با رضایت خاطر سری به تایید تکان داد و لبخند مکاری بر لب نشاند.
لب‌های سرخ و قیطانی‌اش را با طمانینه روی چوب سیگار باریک و بلندش قرار داد و پک زد.
نگاهم برای لحظه‌ای به چروک‌های ریز دور لبش که هنگام پک زدن به سیگار، عمیق‌تر می‌شدند جلب شد.
با صدای همیشه گرفته و خش دارش گفت:
ـ همه چیز چک شده؟
در جواب، با اطمینان پلکی زدم که عصایش را روی زمین محکم کرد تا به قسمتی که قرار بود اعضای اصلی، در آنجا حضور داشته باشند برود.
خدمتکارها به محض راه افتادنش سریع دورش را احاطه کردند و دنبال سرش روانه شدند!
تا کمی دور شد به چیستا اشاره کردم نزدیک بیاید.
با حفظ ظاهر کنار گوشش تهدید کردم:
ـ یه نفر امشب سوتی بده روزگار تو رو اول از همه سیاه می‌کنم!
نگاهش رنگ نگرانی و ترس گرفت.
- نگران نباشید خانوم.
سرد و بی‌انعطاف پرسیدم:
ـ چندتا فروختیم؟
ـ فعلا سه تا.
به آنی با ابروهای پیچ و تاب خورده نگاهش کردم.
تن صدایم را به سختی پایین نگه داشتم و غریدم:
ـ همش سه تا؟؟؟
با بیچارگی نالید:
ـ آخه هنوز فروش شروع نشده که.
پشت چشمی برایش نازک کردم و به زرین چشم دوختم.
زرین در میان باقی پیرزن‌های جمع حرف اول را میزد، هم از نظر ثروت هم از نظر شهوت!
شهوت؟!
برای خودم هم سوال بود که چطور در سن شصت، هفتاد سالگی می‌توانست آنقدر فعال باشد؟!
اما نزدیکی هرچه بیشتر به این زن هم مساوی بود با اسکناس‌های بیشتر!
طبق برنامه ریزی، نور سالن کمتر شد و هالوژن‌های قرمز رنگ به سرعت روشن شدند.
فضای سالن حالتی وهم آلود و اروتیک به خودش گرفت.
نگاهی به بند موزیک انداختم، مشغول ور رفتن با سازشان بودند.
بی‌حوصله گفتم:
ـ برو بگو شروع کنن دیگه.
- چشم خانوم.
قرارداد با بند قبلی به دلایلی فسخ شده بود و شناختی هم از این بند جدید نداشتم و مدام استرس این را داشتم که گروه پیشنهادی چیستا خانم، کار دستمان بدهند که اگر مشکلی پیش می‌آمد، من چیستا را زنده زنده آتش می‌زدم!
به نقاب گیپور مانند روی چشمانم دستی کشیدم و کل حجم موهایم را بر روی یک شانه جمع کردم و به سمت زرین را افتادم.
زرین به محض نزدیک شدنم سر تکان داد و به کنارش اشاره زد تا همانجا بنشینم.
وقتی کنارش قرار گرفتم موزیک بیس دار و مهیجی در فضا پخش شد.
شروع قوی داشتند، انگار که زیاد هم بد نبودند!
نگاهم با کنجکاوی روی بند موزیک می‌چرخید، سه نفر بودند با استایل‌های دارک و تا حدودی مشابه.
یکی درام میزد و دو نفر دیگر گیتار الکتریک!
نگاهم با کنجکاوی به کسی که حدس می‌زدم عضو اصلی گروه باشد ختم شد.
انگشت‌هایش به طرز حرفه‌ای، نرم و ریتمیک روی سیم‌های گیتار بیس می‌رقصیدند!
جوری در حس فرو رفته بود که ناخودآگاه همانطور که به او خیره بودم، پا روی پا انداختم و دستم زیر چانه قرار گرفت.
عجیب بود، نمی توانستم نگاه بگیرم!
حسی غریب در سینه‌ام قل قل میزد که به هیچ‌وجه نمی‌خواستم به آن پر و بال بدهم.
مثل یک ظرف پر آب در حال جوش، قلبم به جوش و خروش افتاده بود.
ای خدا؛
یک امشب را نمی‌خواستم فکر کنم.
فقط همین یک امشب را.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان فرکانس شیطان
  • ۰۰۰۰

    در پارت 250

    فکر کردم الان پارت گذاشته شده و وقتی دیدم ۱۶ روز پیش فقط یک پارت بوده خورد تو ذوقم...

    ۲ ماه پیش
  • Stefy

    در پارت 241

    نویسنده جون انقدر دیر به دیر پارت می ذاری همه هیجانمون برا دنبال کردن فروکش می کنه☹️.. البته شاید درگیری اما فقط خواستم اینم از طرف دنبال کننده هات داشته باشی💙 در هر حال امیدوارم موفق باشی

    ۳ ماه پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    سلام عزیزم حق با شماست سعی میکنم زود به زود پارت های جدید آپدیت بشه شما هم سعی کنید نظراتتون و حتما باهام به اشتراک بذارید که من انرژی بگیرم 🙂❤️🥹

    ۳ ماه پیش
  • 카이💕

    در پارت 242

    خیلی پارت خوبی بود😍 ولی به نظرم دیبا باید هرچی که خودش دوست داشت می پوشید و انرژی مردانه رستار رو هم سرکوب می کرد😂

    ۳ ماه پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    ای فمینیست😂

    ۳ ماه پیش
  • ۰۰۰۰

    در پارت 240

    فکر نمیکنم لباسه بد بوده باشه اونقدر...

    ۳ ماه پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    بچه غیرتی شده😂🥲

    ۳ ماه پیش
  • ۰۰۰۰

    در پارت 240

    ختد رستار چی میپوشه؟🌚

    ۳ ماه پیش
  • 0000

    در پارت 240

    خود رستار*

    ۳ ماه پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    تیپ و استایل دیبا براش مهم تر از خودشه😅

    ۳ ماه پیش
  • ۰۰۰۰۰

    در پارت 240

    😂😍آخ ننههههههه

    ۳ ماه پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    منم اکلیلی شدم🥹💕

    ۳ ماه پیش
  • ۰۰۰۰

    در پارت 210

    غم ها اندازه خود آدمن ؛ نه تنگن نه گشاد.همونجور که دیبا دقیقا اندازه رستار هست. نکنه دیبا غمه برای رستار یا برعکس؟

    ۳ ماه پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    شایدم هر دو برای هم غم باشن، نه؟ :)

    ۳ ماه پیش
  • ۰۰۰۰

    در پارت 210

    ببخشید ولی غم جفتشون به منم سرایت کرد نمیشه یکم اتفاقای خوب طول بکشه؟؟؟افسردگی نگیرم یه وقت😂💔 عین یه کبک که کله اش تو برفه نشم از شدت افسردگی؛ من جوونم کلی آرزو دارم هنوز😂😂😂

    ۳ ماه پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    نگران نباش کلی اتفاق های خوب قراره بیفته🥰

    ۳ ماه پیش
  • ۰۰۰۰

    0

    یه حدسایی دارم که میترسم اسپویل شه

    ۳ ماه پیش
  • ۰۰۰۰

    در پارت 210

    ماها برای چیزای که نمیخواستیمم جون کندیم رستار چیزایی که میخواستیم که بماند...(چیزایی که میخواستیم)صرفا پودر شدنشون رو جلوی چشمامون تماشا کردیم

    ۳ ماه پیش
  • ۰۰۰۰

    در پارت 230

    چه قشنگن کنار هم؛ چون شاید همیگه رو درک میکنن و برای هم مهمن

    ۳ ماه پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    با وجود تمام تفاوت‌هاشون ولی کنار هم زیادی قشنگن مگه نه؟🥹

    ۳ ماه پیش
  • 0000

    در پارت 230

    آره خداییش خیلی به هم میان🥹😍

    ۳ ماه پیش
  • ۰۰۰۰

    در پارت 220

    به نظرم اون شب که اسم رستار رو از رفیقاش شنید اخر به جنون رسید؛ حالا باید ببینیم که رابطه ای که با عشق شروع شده و به نقطه جنون رسیده زور جنون بیشتره یا عشق

    ۳ ماه پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    باید ببینیم🙂

    ۳ ماه پیش
  • ۰۰۰۰

    در پارت 200

    اسم اهنگی که دیبا میخوند چیه؟

    ۳ ماه پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    اسم موزیک [کوه باش و دل نبند] از گروه (او و دوستانش)

    ۳ ماه پیش
  • Mrs.Kim

    در پارت 200

    واقعا عاااالیه! این رمان رو خیلی دوست دارم درست مثل رمان های دیگتون بی نظیره😍

    ۳ ماه پیش
  • Hedi

    در پارت 70

    این رمان عالیه منو یاد رمانهای خارجی میندازه خسته نباشید

    ۴ ماه پیش
  • مارال

    0

    چرا پارت جدید نمیذاریددیگه ادامشو نمیتونید بنویسید؟

    ۴ ماه پیش
  • آستاتیرا عزتیان | نویسنده رمان

    سلام عزیزم من در زمان انتشار، پارت های اولیه فرکانس رو زودتر از موعد برای شما عزیزان آپلود کردم تا منتظر نمونید برای همین یه مدت هست که پارت نداریم و این هفته پارت جدید در موعد مقرر آپلود خواهد شد💗

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟