فرکانس شیطان به قلم آستاتیرا عزتیان
پارت دوم :
سر نوازنده پایین بود و موهای تقریبا بلند و مجعدش دور تا دور صورتش را پوشانده بودند.
چهرهاش به دلیل ماسکی که به صورت داشت و آن موهای آشفته اصلا واضح نبود اما حرکات حرفهای بدنش، از همین فاصله هم میتوانست نگاهها را به خود خیره کند.
از باقی هم گروهیهایش یک سر و گردن بلند قامتتر بود و خب این خودش وجه تمایز بزرگی محسوب میشد.
با نگاهی موشکافانه مشغول براندازش بودم.
قد بلند و اندام کشیدهای داشت، کشیده و تا حدودی لاغر اندام.
پیراهن مشکی که کمی روی تنش آزاد بود و آستینهایی که بیدقت تا آرنج تا خورده بودند.
سه دکمه اول پیراهنش باز بود و صلیب نقرهای رنگی با هربار سر تکان دادن، روی قفسه سینهاش به زیبایی میرقصید.
رگهای برجسته ساعد دستانش و آن انگشتهای بلند و کشیده که با انگشترهای بزرگ و طرحهای عجیب و قابل توجه مزین شده بود همراه با ریتم خاصی روی سیمهای گیتار میرقصیدند و ضرب بوتهای مشکی و ساق دارش روی زمین، نه فقط من، بلکه هر بینندهای را به آسانی خیره میکرد.
آب دهانم را محکم فرو دادم تا ذهن مریضم را از گذشته و اتفاقات آن دوران دور کنم.
امشب وقتش نبود.
کارهای مهمتری داشتم.
دستم روی دامن لباسم بیاختیار مشت شد.
وقتی پسرها با بالا تنهای برهنه که جز شلوار چیزی به تن نداشتند، به ترتیب وارد سالن شدند و روبهروی ما قرار گرفتند، به ناچار از بند موزیک چشم برداشتم!
نفسم را نامحسوس بیرون فرستادم و بر خودم مسلط شدم.
نگاهم با رضایت از قد و هیکل پسرها گذشت و به نیمرخ حریص زرین بانو رسید.
امشب طعمههای بینظیری برایش گلچین کرده بودم!
این زن مریض بود، البته تمام زنهای این جمع به نوعی مریض بودند اما این افعی پیر یک روانی بالقوه بود که به واسطه پول هر کثافت کاری که دلش میخواست انجام میداد و آب هم از آب تکان نمیخورد.
با تمسخر به چهره تک تک پسرها نگاه انداختم.
برای آنها این تشکیلات جالب بود، بعضی اما کمی مردد بودند و بعضی دیگر با تفریح و سرگرمی به دور و ورشان نگاه میکردند.
البته حق هم داشتند، بیچارهها روحشان هم خبر نداشت چه چیزی انتظارشان را میکشد!
نگاه موذی و حریص زرین مثل یک شکارچی روی تن و بدن پسرها چرخ میخورد تا طعمه اولش را انتخاب کند.
میدانستم انتخاب برایش دشوار است.
طعمهها امشب زیادی بینقص بودند.
نگاه منتظر پیرزنهای دیگر هم به زرین بود.
او باید نخست انتخاب میکرد و بعد از او، نوبت به دیگران میرسید و این موضوع آنها را حسابی بیقرار کرده بود.
کمی استرس داشتم، نگاهی به چیستا انداختم که او هم دست کمی از من نداشت.
زرین بدون اینکه نگاه خیرهاش را بگیرد، آرام خطاب به من گفت:
-سومی از سمت چپ… بیاد جلو!
سریع نگاه انداختم و طعمه بخت برگشته را پیدا کردم.
پسری با آب و رنگ بور و قد و هیکلی ظریف اما ورزیده.
پسر تا نگاهش به من افتاد، اشاره کردم جلو بیاید.
با نیشخند نگاهی به باقی پسرها انداخت و آرام جلو آمد.
زرین عصایش را بلند کرد و روی شانه پسر قرار داد و مجبورش کرد زانو بزند!
برای من دیدن این صحنهها عادی شده بود اما پسرهای دیگر به آنی رنگ از رخشان پرید!
خندهام را به سختی فرو خوردم.
پسر با تعجب زانو زد که زرین سر جلو برد و با چشمهای ریز شده پرسید:
-اسمت چیه؟
پسر با خیرگی و کمی تعجب به زرین زل زد.
حالا دیگر خبری از آن نیشخند پر اعتماد به نفس نبود.
-احمد!
لبخندی موذی روی لبهای زرین جا خوش کرد.
دست دراز کرد و چانه پسر را نرم و ملموس نوازش کرد و در همین حین، به آنی دست پشت گردن پسر انداخت و سرش را به سمت خودش کشید!
با تردید نگاهی به جمع انداختم، همه با بهت به زرین و احمد چشم دوخته بودند.
ـ چند سالته؟
آب دهانش را آشکارا فرو فرستاد و با سادگی جواب داد:
ـ نوزده!
دیگر خبری هم از لبخند پر شیطنت و نگاههای تفریحانه باقی پسرها نبود.
حتی بند موزیک هم از زدن دست برداشته بودند و هر سه با تعجب به این معرکه نگاه میکردند.
فورا به سمت چیستا برگشتم و تشر زدم:
ـ برو بگو ادامه بدن، اینا چرا خشکشون زده؟
چیستا با لکنت جواب داد:
-الا… الان بهشون میگم.
به سمت زرین برگشتم که حالا با حالتی بیمارگونه سر پسر را نوازش میکرد.
ـ مثل سگ واسم زوزه بکش احمد… آفرین پسر خوب!
احمد با گیجی و ترس خواست خود را عقب بکشد که زرین اخمی تصنعی کرد و گفت:
ـ دلت میخواد قلاده ببندم برات؟!
چشمهای احمد به آنی گرد شدند که زرین کاملا بیهوا گردن پسر را چنگ زد و خطاب به یکی از بادیگاردهایش غرید:
ـ بیا قلاده این توله سگ و ببند!
ناخنهای تیزش روی پوست روشن پسر رد خون انداخته بود.
با انزجار نگاه گرفتم.
پسر بیچاره با ترس و وحشت داد زد:
ـ یعنی چی؟ اینجا چه خبره؟ ول کن، ول کن گردنو.
تقلاهای بی حاصل پسر و داد و بیدادهایش مطمئنا کار را برایش سختتر میکرد.
زرین همین را میخواست، عاشق این بود که طعمه دست و پا بزند اما به جایی نرسد!
زرین با تفریح و آسودگی به پشتی صندلی تکیه داد:
ـ واسش پوزه بندم ببندین، صداش زیادی رو اعصابمه!
بیتوجه به تقلاهای پسر و تلاشهای بادیگاردها برای مهار کردنش، جام شرابی برداشت و به من ناآروم، لبخند مطمئنی زد:
ـ غذای سگ هم براش بیارین، فکر کنم خیلی گرسنه باشه!
با اتمام حرفش لبخند دندان نمایی به رویم پاشید و نوک عصایش را روی کمر پسر بیچاره، که حالا با قلاده و پوزه بند جلوی پاهایش خوابانده شده بود، قرار داد و با بیرحمی فشرد!
میان اذیت و آزارهایش با حس و حالی عجیب و غیرعادی زمزمه کرد:
-شما شروع کنید، من اسباب بازیمو پیدا کردم!
صدای خندههای منزجر کننده باقی حضار که بالا رفت، با بیقراری از جا بلند شدم و خطاب به چیستا گفتم:
-هرکاری که میگه انجام بدین، من میرم یکم هوا بخورم.
چیستا مردد نگاهم کرد که بیتوجه از کنارش گذشتم.
به سمت محوطه عمارت رفتم و روی تابی که آنجا قرار داشت نشستم.
نسیم خنک کمی از حرارت صورتم کم میکرد.
لطفا صبر کنید...