پارت یک :

مقدمه:
نوای عجیبی که به "فرکانس شیطان" معروف بود، تنها با هنرمندی استادانه‌ی نوازنده‌ای جوان می‌توانست نواخته شود، صدایی مرموز که شبیه به هم سرایی آرام اما وهم‌آور است که تمام حضار را غرق در حیرت و شاید حسی شبیه به وحشت می‌کند، وحشتی که زبان انسان را بند می‌آورد اما با وجود این حس‌ها، کسی انگار نمی‌خواست این موسیقی به پایان برسد.
در ابتدا، مثل‌نفس‌زنی ضعیف بود، اما هرچه به گوش می‌رسید، لایه‌ای از ناامیدی، وحشت و درد را روی روح شنونده می‌کشید.
هرچه بیشتر به آن گوش دهید، چیزی انگار در دل این صدا حس کنجکاوی و ترس را شعله ‌ور می‌کند.
صدای عجیبی که شبیه ترکیبی از نوای موسیقی شکسته و گریستن ضعیفی در فاصله دور است.
هم جذاب، هم هشداردهنده، چیزی که انگار می‌خواهد شما را دعوت کند و در عین حال از خود براند، این صدا سیم‌های ظریف احساسات آدمی را می‌کشد، نه بلند است و نه واضح، اما در عمق ذهن جا خوش می‌کند. گویی بی‌آنکه بخواهید، شروع به شنیدن چیزهایی در درون خود می‌کنید، خاطرات فراموش‌شده، ترس‌های قدیمی، یا حتی بخش‌هایی از گذشته که نمی‌خواهید به آن‌ها فکر کنید!
اما یک چیز واضح بود، هیچکس نمی‌توانست از این صدا فرار کند، گویی زمین و آسمان خدایان خود را از دست داده‌اند و بجایش شیطان زمزمه‌هایی به گوش آدمیان می‌رساند... .
***
من سرگذشت یاسم و امید
با سرگذشت خویش
می مردم از عطش
آبی نبود تا لب خشکیده تر کنم
می خواستم به نیمه شب آتش
خورشید شعله زن بدر آمد چنان که من
گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم
با سرگذشت خویش
من سرگذشت یاس و امیدم
{احمد شاملو}
ـ امشب همه چیز داره عالی پیش میره دختر!
به سمت صدا برگشتم و لبخندی از سر اجبار روی لب نشاندم.
خود را به آرامی کنار کشیدم تا هرچه سریع‌تر از هیکل بد فرم پیرزن دور شوم!
با وجود سن بالا، به قدری رقصیده بود که تنش از شدت عرق، خیس و چسبناک به نظر می‌رسید.
بوی گند دهانش که با الکل ترکیب شده بود در یک لحظه مانند ویروسی کشنده تا مغز و استخوانم رسوخ کرد.
نتوانستم خودداری کنم و چهره درهم کشیدم.
قدمی عقب گذاشتم تا شاید آن بوی گند از مشامم کنده شود.
تقریبا تمام افراد حاضر در مهمانی نقاب داشتند و نمیشد کسی را تشخیص داد اما من اکثر آنها را به راحتی می‌شناختم!
با تنه‌ی محکمی که خوردم، کلافه به همان سمت برگشتم.
یکی از مهمان‌ها که طبق معمول حال خوشی نداشت و معلوم نبود دنبال چه چیزی می‌گردد.
جالب اینجا بود که اکثرا سن و سال دار بودند و به قولی یک پایشان لب گور، اما انگار هرچه سنشان بالاتر می‌رفت به همان اندازه هارتر و حریص‌تر نیز می‌شدند.
به سرعت به ساعت بزرگ سالن نگاه انداختم، کم‌کم مراسم اصلی شروع می‌شد!
در سالن چشم گرداندم و به چیستا، که دورتر از من ایستاده بود و با یکی دیگر از پیشخدمت‌ها حرف میزد، سریع اشاره زدم.
چیستا فورا به سمتم آمد و گفت:
ـ جانم خانوم؟
جوری با جدیت نگاهش کردم که طفلک قدمی به عقب برداشت و مردد به من چشم دوخت.
با تشر کنترل شده‌ای سرم را به گوشش نزدیک کردم:
ـ شیش دنگ حواست به من باشه انقدر الکی ول نچرخ.
به تایید چندین بار سر تکان داد که با تلخی نگاهم را از او گرفتم و دستور دادم:
ـ بگو کم کم پیست رقص و خالی کنن، مراسم اصلی می‌خواد شروع بشه.
چیستا کمی گیج نگاهم کرد که با سر اشاره زدم سریع‌تر برود و کاری که خواسته بودم را انجام دهد.
جام لب طلایی میان دستم را در سینی اولین پیشخدمتی که از کنارم رد می‌شد رها کردم.
دامن بلند لباسم را کمی بالا گرفتم که باعث شد چاک لباس، پاهای خوش تراشم را با دست و دلبازی به نمایش بگذارد.
کمرم را صاف‌تر کردم و با قدم‌های محکم اما در عین حال زنانه و لوند به زرین خانم و تعدادی از دوستانش که صدر سالن، به دور میز گرد و بزرگی نشسته بودند، نزدیک شدم.
زرین متوجه من که شد، لبخند مطمئنی زد و همان موقع کارت‌های میان دستش را روی میز انداخت و با پیروزی به چهره‌های وا رفته جمع نگاه انداخت:
ـ طبق معمول.
صدای اعتراض سگ‌های پیر دور میز بلند شد و زرین بدون اینکه به آنها اعتنایی کند اشاره کرد تا پالتو پوست گران و فاخرش را دور شانه‌هایش بیندازند.
لبخند تصنعی به جمع زدم و نزدیک‌تر شدم.
به دلیل کوتاهی قامتش، مجبور بودم که خم شوم.
ـ داره شروع میشه.
چشم‌های آبی و بی‌رنگی که به دلیل آب مروارید، کدر تر و بی‌روح‌تر جلوه می‌کردند در ثانیه برق زدند.
با رضایت خاطر سری به تایید تکان داد و لبخند مکاری بر لب نشاند.
لب‌های سرخ و قیطانی‌اش را با طمانینه روی چوب سیگار باریک و بلندش قرار داد و پک زد.
نگاهم برای لحظه‌ای به چروک‌های ریز دور لبش که هنگام پک زدن به سیگار، عمیق‌تر می‌شدند جلب شد.
با صدای همیشه گرفته و خش دارش گفت:
ـ همه چیز چک شده؟
در جواب، با اطمینان پلکی زدم که عصایش را روی زمین محکم کرد تا به قسمتی که قرار بود اعضای اصلی، در آنجا حضور داشته باشند برود.
خدمتکارها به محض راه افتادنش سریع دورش را احاطه کردند و دنبال سرش روانه شدند!
تا کمی دور شد به چیستا اشاره کردم نزدیک بیاید.
با حفظ ظاهر کنار گوشش تهدید کردم:
ـ یه نفر امشب سوتی بده روزگار تو رو اول از همه سیاه می‌کنم!
نگاهش رنگ نگرانی و ترس گرفت.
- نگران نباشید خانوم.
سرد و بی‌انعطاف پرسیدم:
ـ چندتا فروختیم؟
ـ فعلا سه تا.
به آنی با ابروهای پیچ و تاب خورده نگاهش کردم.
تن صدایم را به سختی پایین نگه داشتم و غریدم:
ـ همش سه تا؟؟؟
با بیچارگی نالید:
ـ آخه هنوز فروش شروع نشده که.
پشت چشمی برایش نازک کردم و به زرین چشم دوختم.
زرین در میان باقی پیرزن‌های جمع حرف اول را میزد، هم از نظر ثروت هم از نظر شهوت!
شهوت؟!
برای خودم هم سوال بود که چطور در سن شصت، هفتاد سالگی می‌توانست آنقدر فعال باشد؟!
اما نزدیکی هرچه بیشتر به این زن هم مساوی بود با اسکناس‌های بیشتر!
طبق برنامه ریزی، نور سالن کمتر شد و هالوژن‌های قرمز رنگ به سرعت روشن شدند.
فضای سالن حالتی وهم آلود و اروتیک به خودش گرفت.
نگاهی به بند موزیک انداختم، مشغول ور رفتن با سازشان بودند.
بی‌حوصله گفتم:
ـ برو بگو شروع کنن دیگه.
- چشم خانوم.
قرارداد با بند قبلی به دلایلی فسخ شده بود و شناختی هم از این بند جدید نداشتم و مدام استرس این را داشتم که گروه پیشنهادی چیستا خانم، کار دستمان بدهند که اگر مشکلی پیش می‌آمد، من چیستا را زنده زنده آتش می‌زدم!
به نقاب گیپور مانند روی چشمانم دستی کشیدم و کل حجم موهایم را بر روی یک شانه جمع کردم و به سمت زرین را افتادم.
زرین به محض نزدیک شدنم سر تکان داد و به کنارش اشاره زد تا همانجا بنشینم.
وقتی کنارش قرار گرفتم موزیک بیس دار و مهیجی در فضا پخش شد.
شروع قوی داشتند، انگار که زیاد هم بد نبودند!
نگاهم با کنجکاوی روی بند موزیک می‌چرخید، سه نفر بودند با استایل‌های دارک و تا حدودی مشابه.
یکی درام میزد و دو نفر دیگر گیتار الکتریک!
نگاهم با کنجکاوی به کسی که حدس می‌زدم عضو اصلی گروه باشد ختم شد.
انگشت‌هایش به طرز حرفه‌ای، نرم و ریتمیک روی سیم‌های گیتار بیس می‌رقصیدند!
جوری در حس فرو رفته بود که ناخودآگاه همانطور که به او خیره بودم، پا روی پا انداختم و دستم زیر چانه قرار گرفت.
عجیب بود، نمی توانستم نگاه بگیرم!
حسی غریب در سینه‌ام قل قل میزد که به هیچ‌وجه نمی‌خواستم به آن پر و بال بدهم.
مثل یک ظرف پر آب در حال جوش، قلبم به جوش و خروش افتاده بود.
ای خدا؛
یک امشب را نمی‌خواستم فکر کنم.
فقط همین یک امشب را.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.