دوست داشتی؟
رمان دانلود رمان عاشقانه شومینه از نعمت زاده دنیای رمان

رمان شومینه

  • زبان فارسی
  • 2.1M 👁
  • 8.2K ❤️
  • 6.1K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه شومینه

حامی پسری از مناطق محروم پایین شهره که بخاطر جور کردن پول دیه ی فردی که خواهرش باهاش تصادف کرده، پاش به خلاف و دزدی وا می شه. آرامش(ملقب به طوفان) دختری 19 سالس که از وقتی شروع به تاتی تاتی کرد، دور و برش فقط کیسه بوکس دیده و وسایل رزمی! روحیش با دخترای هم سن خودش زمین تا آسمون متفاوته! پدر و مادر آرامش که از ماموران اطلاعاتی و خبره ی کشورن، طی یه سانحه جونشون رو از دست می دن. اما کیارش، پدر آرامش، قبل از مرگش مسئولیتی رو به گردن آرامش می ذاره، که برای به ثمر رسیدن تلاش های پدر و مادرش،و نجات جون خودش باید حتما اون کار رو انجام بده. آرامش باید روز تولد 20 سالگیش، کاری رو انجام بده که ریسکش بسیار بالاست و حتی ممکنه جونش رو توی این راه از دست بده. و دقیقا توی همین زمان، آقا حامی، از لوله ی شومینه، می ره توی عمارت آرامش برای دزدی و گیر میفته! و همین میشه شروعی بر آشنایی این دو، و گره خوردن سرنوشتشون بهم. آرامش، یک پول قلمبه به حامی می ده و حامی باید در ازاش، بشه بادیگارد و همه کاره ی آرامش!!! اما این پایان ماجرا نیست...

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

من یک زن هستم!
موجودی که از دیدگاه مردان سرزمینم، ضعیف است و رنجور...
آمده ام که افکار پوچ و بی سر و ته را از مغز های چرک آلودشان پاک کنم..
مسیری طولانی پیش رو دارم
هرچه می نگرم، پایان این راه نقطه ای بیش نیست، دیده نمی شود.
دل را به دریا می زنم و حرکت می کنم
می دوم
می دوم
همچنان در حال دویدنم.
گاهی سنگ و کلوخه هایی کوچک و بزرگ سر راهم ظاهر می شود.
گاهی مسیر صاف و هموار پیش رویم، شیبی بلند و پر چاله می شود
گاهی هم سرازیری..
و دوباره هموار می شود.
از دویدن خسته می شوم،
سرعتم را کم می کنم
می ایستم،
می ایستم،
اما تسلیم نمی شوم.
گاهی می ایستم تا نفسی تازه کنم،
شاید بین راه، مانعی بزرگ مرا از سر راه بردارد.
اما یادم نمی رود، خدا با من است..
پس با امید یاری او،
به راهم ادامه می دهم.
می دوم
می دوم
می دوم.....
از زبان حامی
تحمل وزنم هر لحظه سخت تر می شد. به نفس نفس افتاده بودم.
قطره های بلورین عرق که از روی پیشانی ام سر می خوردند و مسیرشان را تا انتهای صورتم طی می کردند، باعث می شد تمرکزم را از دست بدهم.
نفسم را در سینه حبس کردم و پر صدا بیرون فرستادم.
آرام، قدیمی دیگر به پایین برداشتم. نباید هماهنگی دست و پاهایم بهم می خوردند.
صدای آرکان را که سعی بر کنترلش داشت، شنیدم.
- دِ یالا دیگه! الان اون دو تا قلچماق منو می بینن!
چند سانت دیگر پایین رفتم، نگاهی به بالای سرم انداختم و آرام لب زدم: ببند آرکان، بیفتم گاومون زاییده!
- بیام؟!
همچو باروت منفجر شدم: ای درد بگیری نکبت! دو دقیقه صبر کن دیگه! گفتم خودم بت می گم.
خوشبختانه زبان به دهان گرفت و دیگر صدایش شنیده نشد.
فقط ده پانزده سانت مانده بود تا پایم به زمین برسد که نفهمیدم چه شد! تعادلم را از دست دادم و زمین خوردم.
لنگ های درازم داخل لوله ی شومینه، رو به هوا ماندند. دود همه جا را برداشت. تمام هیکلم سیاه و کثیف شد .
احساس کردم نفس کشیدن برایم سخت شده.
صدای تر تر و کرکر آرکان بلند شد، نمی دانستم باید او را خفه کنم یا خودم را جمع و جور!
به سختی وزنم را روی دست هایم انداختم و با یک گریز، پاهایم را پایین آوردم.
چهار دست و پا مانند بچه ها از داخل شومینه بیرون آمدم. با تردید به اطرافم نگاه کردم. خوشبختانه کسی نبود.
دستکش هایم لباس هایم، همه دودی شده بودند.
خواستم بلند شوم که یاد آرکان افتادم. در همان حالت، سرم را داخل شومینه کردم و گفتم : تکون بده تن لشتو بیا!
صدایش را شنیدم:
یا اما زمان.
خدایا به امید تو.
بسم الله الرحمن الرحیم.
محکم کوبیدم در صورتم.
جالب بود. برای دزدی از خدا یاری می طلبید!!
تا آرکان، مسیر را طی کند و بیاید، شش دانگ حواسم را به اطراف جمع کردم.
با اینکه همه جا تاریک بود، اما باز هم می شد پی برد چه خانه ی لوکس و همه چیز تمامی است.
خواستم خودم را بتکانم، اما نگران بودم سر و صدا ایجاد کند. برای همین بی حرکت، در گوشه ای ایستادم..

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان شومینه
  • مادمازل

    در پارت 2531

    الان دست حامی خوب شد؟ کلا دارو برای این بیماری کشف کردن و تمام؟

    ۳ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 2521

    چرا معده اش و جراحی کردن؟ اول گفتن از راه تنفس انتقال پیدا کرده بعد گفتن منشاء از کبودی دسته، بعد گفتن از طریق همون پارچه اس ، خب آرامش هم به پارچه دست زد چرا اون چیزی اش نشد؟ چرا باید اصلا احمق باشن اینکارو بکنن؟اون فروشنده چرا باید خریدار خودش و تو دردسر بندازه؟😐 🤷🏻 ♀️

    ۳ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 2491

    اصلا عشق و علاقه حامی برای من باور پذیر نیست مخصوصا اون داستانی که تو هتل تعریف کرد که کم کم عاشق شدم و فلان🤷🏻 ♀️ تمام مدت میگفت دلم سوخته هیج جای داستان علشق شدن حامی نبود مگر زمانی که تحت درمان قرار گرفت. پس عشقی نبود همون غریزه بود. تا هورمون اش فعال نشد عاشق نشد الان هم که انگار دین به گردنشه

    ۳ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 2491

    یعنی دم و دستگاه اطلاعات ایران لَنگ آرامش بود؟هر زن دیگه ای میتونست جای آرامش این کارو انجام بده.چیز عجیبی نبود که فقط این 4 نفر باید انجام میدادن.بعد پدرش کارخونه و خونه رو از ارامش گرفت.عموش گاگوله که نفهمه آرامش زنده است؟با همون ماشین و اسم و رسم تو تهران زندگی میکنن مثلا مردن؟😐 اینا یکم ضعفه

    ۳ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 2481

    کلا از روزی که بچه رو سقط کرد تا ترکیه یک هفته هم نشد...نقش بازی میکردی که مثلا سقط شده..بچه هم که به قول قابله قلب اش تشکیل نشده بود حالا همچین میگن تاوان و گناه...😒😐 من نمیدونم چرا تو این داستان ها مردها هگه دست بزن دارن و سریع میزنن تو گوش طرف 😂 والا گوه میخوره میزنه انگار از خوشی این کارو کرد

    ۳ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 2442

    دقیقا مگه عاشق شدن دیگه چه قدر به ترشح هورمون وابسته است؟ 🤦🏻 ♀️ 🤷🏻 ♀️ کلا اینقدر این مسئله تو داستان اغراق شده است که اصلا حس و نگرانی و دلتنگی و ابراز علاقه حامی برای من دیگه قشنگ نیست و حس هوس و زشت میده... اگر ازش متنفر بود عاشق اش میشد قابل قبول بود تا اینکه قرص بخوره عاشق بشه.

    ۳ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 2431

    من اصلا خوشم نیومد❤️گفتن دوستت دارم و ابراز علاقه کردن نیاز به قرص وغریزه نداره.با این کار ارزش عشق و علاقه و پایین آوردین خیلی ها هستن به خاطر شیمی درمانی و... غریزه و از دست میدن ولی دلیل نمیشه عشق یا علاقه شون رو نسبت به پارتنر شون از دست بدن صرفا اون مورد درمان میشه.این دیگه اسم اش عشق نیست هوسه

    ۳ ماه پیش
  • یاسی

    در پارت 2422

    رمان خوبیه فقط یه ایراد داره اونم اینه که آخه مگه دوست داشتن فقط تو حس غریزه مردونه خلاصه میشه حامی تا حس غریزه شو بدست آورد یه دفعه گفت دوست دارم

    ۴ سال پیش
  • مادمازل

    در پارت 2421

    کجا گفت دوستت داره یا غریزه و به دست آورد؟ من چرا هرچی میخونم نمیبینم 😐 آرامش گفت بریم آزمایش بدیم اینم گفت باشه بعد رفت رو قسمت گرگان 😐

    ۳ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 2420

    به خدا برای یه بغل و بوسه و محبت کردن ساده نیازی به غریزه نیست ها!!! این دیگه خیلی اغراق داره 😐 بابا طلاق بگیرین دیگه اَه 😂 ترجیح میدم جدا شن بعد چند سال ددباره سر راه هم قرار بگیرن تا این مدلی 😒 اینطور که معلومه داستان رفت رو پلیس مخفی شدن و اینا...

    ۳ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 2401

    غریزه؟😐چه مسخره یعنی عشق و احساس به غریزه *** برمیگرده؟این چه چرندی بود دیگه؟حالا اگر مریضه یه چیزی ولی این ربطی به غریزه نداره.بعد هم یعنی چی میخواستم کمک کنم ولی محرم نبودیم این دیگه چرندی بود😐 حتما باید میرفتی تو بغل اش برای کمک؟ نمیشد مدل دیگه ای کمک کنی؟از بهم رسیدن این دوتا خو شم نمیاد.طلاق

    ۳ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 2381

    من نگفتم آرامش میفهمه 🤦🏻 ♀️ 💔 میدونستم با صحبت های آرکان و حامی همه چیز و متوجه میشه.... والا از اول هم لقمه هم نبودن کاش اختیار داستان دست من بود سریع طلاق و جدا شدن...

    ۳ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 2360

    حالا این قضیه یه جا لو میره بعد آرامش باهاش قهر میکنه این آقا حامی باید بیفته دنبالش 😂

    ۳ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 2341

    وا خب وقتی آرامش و دوست نداره از سر دلسوزی و کمک اومده جلو چرا ادامه میده؟ حامی سر قبر پدرش به آرام گفت که برام دلسوزی نکن خوشم نمیاد بعد حالا خودش داره همین کار و میکنه... 😒 💔 والا این حامی هم یه چیزی اش هست اصلا الان به تصادفی بودن دزدی و اینا هم شک دارم😂

    ۳ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 2201

    وا خب کُت ات و دوباره میپوشیدی 🤦🏻 ♀️ 😂 حواست کجاست دختر... در کمد دیواری مگه چه قدر محکنه با سنجاق در اتاق و باز کرد در کُمُد و نمیتونست ؟😂 شاید چیز مهمی تو اون کمد باشه اصلا که قفل کرد

    ۳ ماه پیش
  • مادمازل

    در پارت 2151

    صاحب داره؟ مگه سگه که صاحب داره 😐

    ۳ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟