دوست داشتی؟
رمان آئیل اثر حدیثه اسماعیلی

رمان آئیل

  • زبان فارسی
  • 102.5K 👁
  • 450 ❤️
  • 323 💬

خلاصه رمان عاشقانه آئیل

جانان، وکیل جوانی‌ است که به همراه پسر کوچکش زندگی میکند. گذشته اش، برای اکثریت گنگ است و کمتر کسی راجع به مادرانه های بی چشم داشتش، خبر دارد. با معرفی یک پرونده جدید، گذشته برای جانان زنده می‌شود. فرصتی برای تجدید دیدار با آشنایی قدیمی، یا شاید فرصتی برای انتقام... کسی چه می‌داند. گاهی گذشته کنار نمی‌رود...

قسمتی از متن رمان آئیل

*****
جانان خودش را برای هزارمین بار در آینه چک کرد. سهند، تک نگاهی روانه اش کرد و با پوزخندی گوشه لب گفت:
مطمئنی طرف استادته دیگه؟
جانان تکه اش را روی هوا گرفت:
زهرمار.
-صدبار خودتو تو آینه نگاه کردی.
و باز هم تک نگاهی روانه جانان کرد. سپس ادامه داد:
حالا چرا جواب زنگای سبحانو نمیدی؟ امروز کلی به من غر تورو زد...
-ترسیدم جوابشو بدم. بذار فردا خودم بهش زنگ میزنم... کجا قرار شد برید حالا؟
-آیه پیشنهاد داد امیرحسینو ببریم شهربازی، بعدم بریم یه جا شام بخوریم...
جانان خندید و آخرین نگاه را به خودش انداخت:
الکی گفته امیرحسینو ببریم. اونروز به من میگفت خیلی وقته خودش شهربازی نرفته...
سهند بی توجه به حرف جانان، تک نگاهی از آینه به امیرحسینی که با موبایل او سرگرم شده بود و قطار بازی میکرد انداخت، سپس با صدای آرام خطاب به جانان گفت:
کی دوباره برای گفتار درمانی میبریش؟
جانان به عقب چرخید و اوهم تک نگاهی به پسرش انداخت...
-نمیدونم. احتمالا از هفته بعد ببرمش. ولی این مدت اصلا وقت هیچیو ندارم. حتی سر وقت هم نمیتونم برم از مهد برش دارم. باید زنگ بزنم به پرستار قبلیش ببینم تایمش آزاده این چند وقت؟
سهند نچی کرد:
پرستار نمیخواد. خودم هستم میبرمش دیگه...
جانان لبخند آرامی زد و سپس، به آرامی لپ سهند را کشید:
من تا وقتی تورو دارم چی میخوام دیگه؟
سهند لبخند کجی زد و بعد، نفس عمیقی کشید.
-راستی خونه چیشد؟
-امروز که جمعه بود. از فردا میریم دنبالش...
-به عمه گفتی؟
-نه هنوز. الان بگم میخواد گیر بده برگردم اصفهان... بذار موقع اسباب کشی بهش میگم.
و تک نگاهی روانه جانان کرد:
تو چیزی نگی بهشا...
-خیلی‌خب. از سبحان بپرس ببین وقت نداره بیاد باهات؟ اون از این چیزا بیشتر سر در میاره... اگه منم وقت داشتم میام باهات...
-سردراوردن نداره که... محسن هست دوتایی میگردیم...
و پوفی کشید:
فقط الان دغدغم اینه پول پیشی که برای این خونه دادیم خیلی کمه، هربار خواست چیزی اضافه کنه به کرایه اضافه کرد. میترسم بااین پول پیش تا آخر ماه جاییو پیدا نکنم...
-خب خونه من هست دیگه... تا وقتی پیدا کنی میای خونه من میمونی...
سهند ابرویی بالا انداخت و نگاهی روانه جانان کرد:
جان؟
جانان شانه ای بالا انداخت:
چیه؟ من هفتسال و خورده ای با شما زندگی کردم... از وقتی تو اومدی تهران هم که دم به دیقه خونه منی... خب اثاثیتم برمیداری میاری دیگه...
سهند تک خنده ای کرد و تا آمد حرفی بزند امیرحسین از عقب تلفن را به بازویش کوبید و بریده بریده گفت:
عمو... عمو...
سهند از آینه نگاهی به او انداخت:
جانم؟ چیه؟
-بازی...
سهند اشاره ای به جانان زد و گفت:
گوشیو ازش بگیر ببین چی شده.
جانان به آرامی موبایل را از دست امیرحسین بیرون کشید و نگاهی به آن انداخت. سهند سر حرف قبلی بازگشت:
من از مامان فرار کردم حالا بیام پیش تو بمونم؟ ورژن دوِ مامان...
جانان همانطور که با تلفن درگیر بود، گفت:
دلتم بخواد... بعدشم... نگفتم بیای بمونی پیش من که. گفتم اگه خونه پیدا نکردی بیاچند وقت بمون...
-وسایلمم بیارم بذارم وسط خونت...
جانان موبایل را به امیرحسین باز گرداند و با طعنه گفت:
حالا انگار چقدر وسیله داره. چهارتا تیرتخته داری که موقع اسباب کشی بندازشون بره دیگه، از رده خارج شدن اونا...
جانان این را گفت و نگاهی در اطراف چرخاند:
فکر کنم همین رستوران روبه روییِ.
سهند نگاهی به رستوران انداخت و سپس، گوشه خیابان نگه داشت:
آخرشب بیام دنبالت؟
جانان بار دیگر نگاهی از آینه به خودش انداخت و گفت:
فکر کنم خودش برسونتم... ولی بازم بهت خبر میدم...
و سپس به سمت امیرحسین چرخید:
یه بوس بده به مامان.
امیرحسین گونه اش را به لبهای مادرش چسباند و سپس به آرامی گفت:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان آئیل
  • جانان

    1

    حیفه این همه وقت که گذاشتم خوندم الان بقیه رمان چی میشه باید تو خماریش باشیم ،،،اهههع ضد حال به این میگن

    ۲ ماه پیش
  • آذر

    0

    سلام یک روز بود خاله بچه ها تئاتر کار میکنه وعموی بچه ها وکیل ویک خانواده سنتی مادر بچه ها مرده وپدر بچه ها تنهاشون گذاشته میشه اسم این رمان رو به من بگید

    ۴ ماه پیش
  • گلی

    0

    بانوی قصه بود اسمش

    ۳ ماه پیش
  • آسی

    0

    اسم دختر همراز بود ، اسم رمان بانوی قصه

    ۳ ماه پیش
  • .T.S

    0

    رمان بانوی قصه خیلی نزدیکه ولی عموئه دارو ساز بود

    ۲ ماه پیش
  • نیکو

    1

    آخرش بدجور خورد تو برجکم واقعا نویسنده جان برام سواله که چرا آخرش اینجوری رها کردی

    ۲ ماه پیش
  • هیوا نیکو

    0

    میدونی خیلی برام عجیبه فامیلی من اسم یکی دیگه باشه خیلیی خوشحال شدممم

    ۲ ماه پیش
  • نازیلا

    1

    خیلی خوبه ولی چرا فصل دوشو نزاشتی من الان چیکا کنمممممم😣😜🥺

    ۲ ماه پیش
  • پریسا

    0

    خیلی زیبا بود لطفا بقیع داستانم بزارید اینجوری ذهنمون درگیرش میمونه خیلی بده؟!

    ۲ ماه پیش
  • آسی

    6

    رمان نصفه است چراااااا

    ۳ ماه پیش
  • Pari

    0

    دوستان اسم فصل دو رو پیدا نکردین دوماهه دارم دنبالش میگردم یکی گفته بود برو تو گوگل فصل دومش هست هرچی گشتم نبود ای باباااا

    ۳ ماه پیش
  • سهیلا

    4

    نویسنده محترم رمان قشنگیه ولی نصفه تمومش کردی جلد دوم رو ننوشتی با کدوم اسم بخونیم همه کارهاتون رو بلاتکلیف ول میکنی واقعا که ...

    ۳ ماه پیش
  • Ayla

    0

    خدارو شکر قبل اینکه کل رمانو بخونم و وقتمو حدر بدم ی نگاه ب آخرش انداختم الان دیگه نمیخونمش 🫡

    ۳ ماه پیش
  • M..E

    2

    عزیزم رمان خوبی بود اما اینکه این جوری تمام شد اصلا جالب نبود

    ۳ ماه پیش
  • کیان

    0

    در مورد مرد خلافکاریه که با یه زن جوانی آشنا میشه که توی یه روستا سرپرستی چند تا بچه رو به عهده داره و چون خودش بچه دار نمی شده طلاق گرفته

    ۳ ماه پیش
  • نسرین

    2

    اولش خوب بود ولی آخرش مسخره وبی معنی تموم شد

    ۳ ماه پیش
  • الی

    13

    واقعابرای نویسنده متاسفم که اینجوری به شعور ما توهین کرد دو روز وقت گذاشتم خوندمش اخرش فهمیدم فصل دو داره دیگه هر جا اسم این خانم نویسنده بیاد سمت رماناش من نمیرم جای تاسف داره واقعا

    ۱۲ ماه پیش
  • saba

    1

    دقیقا واقعا متاسفم حیف وقتی که گذاشتیم

    ۳ ماه پیش
  • زهره

    5

    به شدت زمان مزخرفی بود جانان خیلی شخصیت ضعیفی داشت همش توی رمان در حال گریه بود ، عزت نفس هم که اصلا نداشت مدام دنبال علی این بیمارستان اون بیمارستان بود با اینکه علی ولشون کرده بود و زن داشت

    ۳ ماه پیش
  • ترنم

    1

    خیلی قشنگ بود ولی وسط داستان تموم شد پس فصل دومش کجاست؟

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!