پارت بیست و ششم :

***
ـ چرا بیدار نمیشه؟
ـ طبیعیه، تأثیر داروهای آرامبخشی که توی سرم تزریق کردم.
ـ ولی رنگ و روش که هنوز همونه!
صدای چیستا آخرین چیزی بود که در آن وضعیت دلم می‌خواست بشنوم!
دوست داشتم دهان باز کنم و بگویم خفه شو، اما حتی توان تکان دادن زبانم را هم نداشتم.
سنگینی وحشتناکی روی تنم حس می‌کردم.
دهانم خشک بود و نفسم با تمنا می‌رفت و برمی‌گشت‌.
هرچه تلاش می‌کردم که پلکâ€

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۰۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️