لیست کلیه پارتهای رمان عشق باشکوه : پارت های 81 تا 94
تعداد کل پارت های منتشر شده : 94
-
رمان عشق باشکوه - پارت 81
کاظم خان داشت سفارشاتی به حسین میکرد که ما رسیدیم. با دیدنمان اخم کرد و پرسید: ـ شما دو تا معلوم هست کجایید؟ حامد دست در جیب جلوتر آمد و با لحنی عادی جواب داد: ـ با مهسا یه چرخی همین اطراف زدیم. کاظم خان گفت: ـ من هفتهی دیگه برمیگردم ترکیه. یکصدا پرسیدیم: ـ انقدر زود؟!! کاظم خان که...
بروزرسانی در : ۸۴۶ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 82
حامد رنجیدهخاطر به او مینگریست. فیروز خان با یادآوری مادرش ناخواسته او را آتش زده بود! حسین سرش را برگرداند و رو به حامد گفت: ـ جون من بیخیال شو. بابابزرگم از قدیم اینطوریه. نمیتونه حرف تو دلش نگه داره. دلش هیچی نیست. فقط زبونش تنده. دست حامد را گرفتم و ملتسمانه گفتم: ـ به دل نگیر. ...
بروزرسانی در : ۸۴۵ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 83
هر دو برخاستیم و حامد در اتاق را باز کرد. حسین با نگرانی پرسید: ـ مهسا خانم خوبید؟ با لبخندی کمرنگ جواب دادم: ـ بله. و رو به فیروز خان گفتم: ـ شرمنده شبتون رو خراب کردم. فیروز خان گفت: ـ دختر جون وقتی راه میری جلوی پاتو نگاه کن. با حرص توی دلم گفتم: «من جلوی پامو نگاه میکنم. تو یه چر...
بروزرسانی در : ۸۴۴ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 84
حامد زود آماده شد و کنارم آمد و مرا که کمرم صاف نمیشد، بلند کرد و در میان ذکر و صلواتهای فیروز خان از خانه بیرون آمدیم. حسین هم پشت سر ما سریع کفشهایش را پوشید و بیرون آمد و گفت: ـ بذارید منم بیام. نگران آقا حسامم. تا به بیمارستان برسیم یکبند گریه میکردم. حامد با خاله سیما تماس گرفته ...
بروزرسانی در : ۸۴۳ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 85
اولین روز ملاقات همه پشت در اتاق دایی حسام جمع بودیم. دل توی دلم نبود که ببینمش. بالاخره اجازهی ورود داده شد و یک به یک پشت سر هم داخل رفتیم. با دیدن دایی که چشمانش دوباره به روی زندگی باز شده و لبخند گرم همیشگی بر لبش نقش بسته بود قلبم به شادی نشست. دایی با دیدن من یک دستش را باز کرد و من ...
بروزرسانی در : ۸۴۲ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 86
نگاه ترسیده و هراسانم سمت حامد کشیده شد. خشم توی وجودش جمع شده بود! نفرت از چشمانش میبارید!... دستانش را آنقدر سفت و محکم مشت کرده بود که نزدیک بود متلاشی شوند!... به ناگاه از روی زمین برخاست و با قدمهای پرسرعت رستوران را ترک کرد. در همان لحظه دایی حسام و علی آقا و حسین خودشان را به میز ما رس...
بروزرسانی در : ۸۴۱ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 87
روز تشیع جنازه همه در بهشت زهرا جمع بودیم. حامد به اصرار عمهاش پیراهن مشکی بر تن کرده چشمانش پشت قاب عینک آفتابی پنهان شده بود. در طول این یک شب آنقدر ویران شده بود که هیچ شباهتی به حامد روز قبل در رستوران نداشت! دلم میخواست اندام خسته و دردمندش را در آغوش بکشم و غم دل از سینهاش بزدایم اما ...
بروزرسانی در : ۸۴۰ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 88
انقدر ذهنم پریشان بود که به محض دیدن خاله سیما حرفهای حامد را تحویلش دادم. خاله سیما سعی کرد نگرانی را از من دور سازد. ـ حامد الآن حالش خوب نیست. نباید حرفاشو جدی بگیری. شالم را از سر کندم و محکم روی مبل نشستم. با آشفتگی گفتم: ـ اتفاقاً خیلی جدی بود. بعد از مرگ باباش دیگه دلش نمیخواد اینجا...
بروزرسانی در : ۸۳۹ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 89
دایی با لحنی جدی رو به دایی مسعود ادامه داد: ـ این مسئله شوخیبردار نیست. صحبت یه عمر زندگی تو یه کشور دیگهست. یا حامد باید اینجا بمونه یا مهسا باهاش بره. اگه به توافق نرسن... کلمهی طلاق در ذهن تک تکمان به چرخش درآمد! با ناراحتی با خودم فکر کردم: «یعنی حامد انقدر بیوجدانه که به خاطر این ...
بروزرسانی در : ۸۳۸ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 90
توی آشپزخانه به کابینت تکیه داده بودم و از خاله سیما میپرسیدم: ـ چرا دیشب انقدر دیر اومدین خونه؟ ـ تو ترافیک مونده بودیم. دایی مسعودت خیلی کلافه شده بود. آخر جامون رو عوض کردیم من پشت فرمون نشستم. با صدای آهنگ گوشیام دست پیش بردم و آن را از روی اپن برداشتم. حامد پشت خط بود. شب قبل شب بیا...
بروزرسانی در : ۸۳۷ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 91
نیم ساعت بعد مقابل قبر پدر و مادرم افتاده بودم و داشتم به حال زندگیام که رو به نابودی میرفت، زار میزدم و از آندو موجود نازنین میخواستم از خدا برایم گشایش بخواهند. میدانستم اکنون حال حامد هم از من بهتر نبود و با کلی ناراحتی و گلایه از من مقابل قبر پدرش نشسته بود و با او درد و دل میک...
بروزرسانی در : ۸۳۶ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 92
تماس قطع شد و من سعی کردم آرامش خودم را بازیایم اما مگر میشد؟... مرتب حرفهای توهینآمیز و نامهربان حامد توی ذهنم رژه میرفت و قلبم را میشکست. گاهی راه میرفتم. گاهی مینشستم و زار میزدم. گاهی دراز میکشیدم و از دنیا و تمام آدمهایش بیزار میشدم. تا صبح پلک روی هم نگذاشتم تا اینکه ی...
بروزرسانی در : ۸۳۵ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 93
دایی حسام لبخند تمسخرآلودی بر لب نشاند و لحظهای بعد با لحنی کوبنده جواب داد: ـ خیر حامد خان! اجازه نمیدم. من اینجا اومدم تا تکلیف دختر خواهرم رو با شما روشن کنم. شما دو راه بیشتر نداری. یا همینجا میمونی با سلام و صلوات با مهسا زندگی میکنی یا طلاقش میدی تنها میری ترکیه! لحظهای ...
بروزرسانی در : ۸۳۴ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 94
فصل آخر یک ساعت تا پرواز حامد باقی مانده بود و من داشتم از شدت گریه و اندوه نابود میشدم. از تصور اینکه تا ساعتی بعد حامد هزاران کیلومتر از من دور میشد و دیگر در زندگیام حضور نداشت، دیوانه میشدم اما هنوز امید داشتم با من تماس بگیرد و بگوید: « مهسا به خاطر تو موندم.» اما میدانستم اینها...
بروزرسانی در : ۸۳۳ روز پیش
