پارت هشتاد و دوم :

حامد رنجیده‌‌خاطر به او می‌‌نگریست. فیروز خان با یادآوری مادرش ناخواسته او را آتش زده بود! حسین سرش را برگرداند و رو به حامد گفت:
ـ جون من بی‌‌خیال شو. بابابزرگم از قدیم این‌‌طوریه. نمی‌‌تونه حرف تو دلش نگه داره. دلش هیچی نیست. فقط زبونش تنده.
دست حامد را گرفتم و ملتسمانه گفتم:
ـ به دل نگیر. معلومه منظور بدی نداره.
حامد هیچ نگفت. پیرمرد که حالا آرام‌‌تر شده بود به حامد

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    1

    عالیییی بود مرسییی راضیه جونم 💋😍عاشق مهسا و حامدم خیلی بهم میان ❤️💋

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    ممنونم زرناز جون 😍♥️

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    1

    خوب تقصیرحامدکه ول کردرفت حالابه هردلیل بعدازش تشکرنیکنه که پاش جاانداخت🙏😘⚘

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    حامد انقدر درگیر توضیح دادن به فیروز خان بود مهسا از یادش رفت 😍♥️⚘

    ۲ سال پیش
کپی شد!