پارت هشتاد و هشتم :

انقدر ذهنم پریشان بود که به محض دیدن خاله سیما حرف‌‌های حامد را تحویلش دادم. خاله سیما سعی کرد نگرانی را از من دور سازد.
ـ حامد الآن حالش خوب نیست. نباید حرفاشو جدی بگیری.
شالم را از سر کندم و محکم روی مبل نشستم. با آشفتگی گفتم:
ـ اتفاقاً خیلی جدی بود. بعد از مرگ باباش دیگه دلش نمی‌‌خواد اینجا بمونه.
خاله سیما مقابلم روی مبل نشست و متفکرانه گفت:
ـ تا حدودی حق داره. به نظر

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    1

    عالی بود مرسی راضیه جونم ❤️❤️چقدر حس بدی فکر کنی برای همه زیادی هستی😢واقعا خدا کنه هیچ بچه ای بی پدرومادر نشه خیلی بده😥❤️

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    بله عزیزم. همین‌طوره. حامد، مهسا رو تحت فشار گذاشته و بقیه هم جز دایی حسام راضی به رفتنش هستن. اگه پدر و مادرش زنده بودن اوضاع خیلی فرق می‌کرد 🙏♥️⚘

    ۲ سال پیش
کپی شد!