پارت هشتاد و هفتم :

روز تشیع جنازه همه در بهشت زهرا جمع بودیم. حامد به اصرار عمه‌‌اش پیراهن مشکی بر تن کرده چشمانش پشت قاب عینک آفتابی پنهان شده بود. در طول این یک شب آنقدر ویران شده بود که هیچ شباهتی به حامد روز قبل در رستوران نداشت! دلم می‌‌خواست اندام خسته و دردمندش را در آغوش بکشم و غم دل از سینه‌‌اش بزدایم اما او آنقدر عصبانی بود و نگاهش به همه چیز رنگ تنفر گرفته بود که حتی نمی‌‌توانستم یک قدم نزدیک

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۴۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    0

    عالی بود مرسی راضیه جونم 💋❤️

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    💙💚💜

    ۲ سال پیش
کپی شد!