پارت نود :

توی آشپزخانه به کابینت تکیه داده بودم و از خاله سیما می‌‌پرسیدم:
ـ چرا دیشب انقدر دیر اومدین خونه؟
ـ تو ترافیک مونده بودیم. دایی مسعودت خیلی کلافه شده بود. آخر جامون رو عوض کردیم من پشت فرمون نشستم.
با صدای آهنگ گوشی‌‌ام دست پیش بردم و آن را از روی اپن برداشتم. حامد پشت خط بود. شب قبل شب بی‌‌اندازه زییا و لطیفی برای هردویمان بود و هنوز شیرینی‌‌اش را ته قلبم حس می‌‌کردم. گو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۳۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    1

    چقدر بی منطق شده 😑دوتا لجباز افتادن پای هم🤦 ♀️عالی بود مرسی راضیه جونم 💋❤️

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌😍♥️

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    میگه تنهاتوجاده بزارم بعدخودش زودتررفت میموندیمیدی باکی میره عجب حامددرست پدرش ازدست داده ولی فرارراهش نیست🙏💞

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    حامد تو شرایط خوبی نیست. مهسا هم باهاش کنار نمی‌آد ولی درسته، حامد نباید مهسا رو تنها تو جاده رها می‌کرد 🙏💖

    ۲ سال پیش
کپی شد!