پارت نود :

توی آشپزخانه به کابینت تکیه داده بودم و از خاله سیما می‌‌پرسیدم:
ـ چرا دیشب انقدر دیر اومدین خونه؟
ـ تو ترافیک مونده بودیم. دایی مسعودت خیلی کلافه شده بود. آخر جامون رو عوض کردیم من پشت فرمون نشستم.
با صدای آهنگ گوشی‌‌ام دست پیش بردم و آن را از روی اپن برداشتم. حامد پشت خط بود. شب قبل شب بی‌‌اندازه زییا و لطیفی برای هردویمان بود و هنوز شیرینی‌‌اش را ته قلبم حس می‌‌کردم. گوØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰۲ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Zarnaz

    1

    چقدر بی منطق شده 😑دوتا لجباز افتادن پای هم🤦 ♀️عالی بود مرسی راضیه جونم 💋❤️

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    👌😍♥️

    ۲ سال پیش
  • اسرا

    2

    میگه تنهاتوجاده بزارم بعدخودش زودتررفت میموندیمیدی باکی میره عجب حامددرست پدرش ازدست داده ولی فرارراهش نیست🙏💞

    ۲ سال پیش
  • راضیه نعمتی | نویسنده رمان

    حامد تو شرایط خوبی نیست. مهسا هم باهاش کنار نمی‌آد ولی درسته، حامد نباید مهسا رو تنها تو جاده رها می‌کرد 🙏💖

    ۲ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️