لیست کلیه پارتهای رمان عشق باشکوه : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 94
-
رمان عشق باشکوه - پارت 21
روز بعد خاله سیما آماده شد تا برای بدرقهی حامد فرودگاه رود اما با دیدن من که گوشهی اتاق کز کرده توی خودم رفته بودم، تعجب در نگاهش نشست: ـ نمیخوای فرودگاه بیای؟ نگاه بیتفاوتی که پشت آن غم بزرگی پنهان بود به او انداختم و با سر پاسخ منفی دادم. خاله که معنی رفتارم را درک نمیکرد نگاه از م...
بروزرسانی در : ۹۰۷ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 22
فصل 9 تازه به آموزشگاه رسیده بودم که فرناز هم رسید. دست دادیم و داخل رفتیم و کنار هم نشستیم. همانطور که کامپیوتر را روشن میکردم به حامد فکر میکردم. منظورش از این حرف که باید اول از چیزی مطمئن میشد چه بود؟... خیلی ذهنم دنبال پیدا کردن جواب این سؤال بود اما حیف که هیچ جوابی به ذهنم نمی...
بروزرسانی در : ۹۰۶ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 23
به اتاق خاله سیما برگشتم و از فرناز خواستم اجازهی ملینا را از معلمش بگیرد. سپهری همانجا بود که اجازهی او را داد و دقایقی بعد ملینا در حالیکه با کنجکاوی به اتاق خاله سیما سرک میکشید همراه سامان آموزشگاه را ترک کردند. کمی بعد خاله سیما را با ماشین خودش به خانه رساندم و دوباره آموزشگاه برگ...
بروزرسانی در : ۹۰۵ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 24
به محض اینکه تماس برقرار شد با صدایی مضطرب و لرزان گفتم: ـ الو دایی! دایی جواب داد: ـ سلام مهسا. خوبی؟ همین الآن ذکر خیرت بود! با لحنی پر از دلهره و تشویش گفتم: ـ دایی من و حامد گیر افتادیم. زود بیا به دادمون برس. لحن دایی به نگرانی نشست: ـ چی داری میگی مهسا؟ چی شده؟ ـ بعداً میگم. تو...
بروزرسانی در : ۹۰۴ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 25
خاله سیما مضطرب گفت: ـ حامد جان اوضاعتو نمیبینی؟ اینا جنایتکارن! هر کاری از دستشون برمیاد. حامد مصمم برخاست و با پایی که میلنگید به تراس رفت تا با پدرش که بیوقفه به گوشیاش زنگ میزد، صحبت کند. او قصد نداشت ایران را به همین راحتی ترک کند آن هم فقط از ترس یک عده اراذل و اوباش! صدایش را ه...
بروزرسانی در : ۹۰۳ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 26
روز بعد تعطیل بود و تا ظهر خواب بودم. زمانی که از خواب بیدار شدم حس خیلی خوبی داشتم. پرده را کنار زدم و آفتاب نیمی از اتاق را روشن کرد. بعد در حالیکه یادم رفته بود روز قبل حامد در خانهی ما مانده کاملاً ریلکس از اتاق بیرون آمدم. خاله سیما خرید رفته بود و دیگر بدتر! من و حامد در خانه تنها بود...
بروزرسانی در : ۹۰۲ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 27
در همان لحظه زنگ در به صدا درآمد. از روی مبل برخاستم و به طرف در رفتم. نگاهی از چشمی به بیرون انداختم. خاله سیما پشت در بود که با آشفتگی منتظر باز شدن در بود. در را بیمعطلی باز کردم و خاله زود داخل آمد: ـ مهسا شوخی که باهام نکردی؟ ـ نه بابا. چه شوخیای؟ خودمم خشکم زد وقتی فهمیدم عمه و شوهر ع...
بروزرسانی در : ۹۰۱ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 28
فصل 11 دو هفته از رفتن فاطمه خانم و علی آقا گذشته بود و کم و بیش از حامد خبر داشتیم و میدانستیم حالش بهتر شده. غیر از آن شب که حامد در خانهی خاله سیما ماند باقی شبها خانهی پسرعمهاش بود و خاله سیما مرتب با او تماس تلفنی داشت و سفارش میکرد نکات بهداشتی را رعایت کند تا زخمهایش زودتر ب...
بروزرسانی در : ۹۰۰ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 29
یک ساعت و نیم بعد کلاسها تعطیل شدند. مرتب نگاهم به در اتاق حامد بود که بالاخره باز شد و حامد با خنده و پشت سرش یک عده دختر بیرون آمدند. با حرص توی دلم گفتم: «چرا داری میخندی؟ خیلی بهت خوش گذشته؟» با دیدن سپهری قلبم آرام گرفت. سپهری با یک دنیا مهر و محبت داشت به طرف من میآمد. لبخند کمرنگی بر...
بروزرسانی در : ۸۹۹ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 30
فصل 12 جلوی آینه ایستاده بودم و به پیراهن زیبا و خوشمدلی که تنم کرده بودم، مینگریستم. خاله سیما روی مبلی نشسته بود و با لبخندی مهربان تماشایم میکرد که آرام برگشتم و شرمگین پرسیدم: ـ چطور شدم؟ خاله سیما با همان لبخند مهربان جواب داد: ـ یه تیکه ماه شدی! قرار بود یک ربع بعد فرناز دنبالم ب...
بروزرسانی در : ۸۹۸ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 31
با دستی لرزان آدرس را پیامک کردم و گوشی را توی کیفم انداختم. فرناز دستم را فشرد و گفت: ـ کار خوبی کردی با حامد تماس گرفتی. در حال حاضر جز اون نمیتونستیم به کسی اعتماد کنیم. با سر تأیید کردم. دست هم را سفت چسپیده بودیم و داشتیم جلو میآمدیم که ناگهان سر و کلهی همان پسر که توی سالن رقص مرا ...
بروزرسانی در : ۸۹۷ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 32
فصل 13 از صبح که آموزشگاه آمده بودم تا به آن لحظه فکر آن پارتی لعنتی از ذهنم پاک نشده بود و از همه بدتر نگران طرز فکر حامد در مورد خودم بودم در حدی که تصمیم گرفتم با او تماس بگیرم و توضیح دهم من و فرناز نمیدانستیم به چنین میهمانی مختلطی دعوت شده بودیم! شمارهی او را لمس کردم و گوشی را سفت توی...
بروزرسانی در : ۸۹۶ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 33
تماس را قطع کردم و آمادهی رفتن شدم. فرناز مرتب بهم دلگرمی میداد که دایی حسام حرفم را باور میکند اما من هیچ امیدی نداشتم. میدانستم زهره و خواهر و پسرخواهرش آنقدر مرا کوبیده بودند که هیچ شانسی برای تبرئهی خودم در نظر دایی حسام نداشتم. نفهمیدم چطور خودم را به خانه رساندم. خاله سیما توی خان...
بروزرسانی در : ۸۹۵ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 34
صبح روز بعد با قلبی پردرد روانهی آموزشگاه شدم. چشمانم از شدت گریه سرخ و متورم شده و صدایم گرفته بود. فرناز با دیدنم سمتم آمد و با دلسوزی پرسید: ـ چرا اومدی آموزشگاه؟ میموندی خونه استراحت میکردی. با لبخندی تلخ پشت کامپیوتر نشستم و گفتم: ـ تو خونه میموندم بدتر بود. از فکر و خیال دیونه م...
بروزرسانی در : ۸۹۴ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 35
فصل 14 یک ماه گذشته بود و زندگی روال عادی را طی میکرد. کاظم خان کمتر با حامد تماس میگرفت و از طلبکارها خبری نبود. دایی حسام انگار نه انگار خواهرزادهای داشت، دیگر سراغی از من نمیگرفت اما دایی مسعود با من در تماس بود و معلوم بود از ماجرای پارتی بیخبر بود. آن روز کلاسها کمی دیرتر تعطی...
بروزرسانی در : ۸۹۳ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 36
روی صندلی افتاده بودم و چشمانم را بسته بودم که دختری از توی یکی از کلاسها بیرون آمد و گفت: ـ ببخشید خانم طلوعی! آقای سپهری هنوز نیومده. تازه یادم آمد سپهری را ندیده بودم. نمیدانم چرا آن روز اساتید انقدر تأخیر داشتند! برخاستم و پشت سر دختر به کلاس رفتم. کلاس سپهری نسبت به کلاس حامد همیشه آرا...
بروزرسانی در : ۸۹۲ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 37
فصل 15 از ساعتی قبل به خانهی دایی مسعود آمده بودم تا در مورد موضوع مهمی با من صحبت کند. من که تصور میکردم موضوع مربوط به او و خاله سیماست با لحنی دلسوزانه گفتم: ـ دایی میدونم خاله سیما پیشنهاد ازدواجتو قبول نکرده. اصلاً خودتو ناراحت نکن. خودم برات یه خانم خوب پیدا میکنم. دایی سینی چای ...
بروزرسانی در : ۸۹۱ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 38
اشکهایم میباریدند و قلبم غرق در اندوه بود. دایی مسعود مرتب صدایم میزد اما دلم نمیخواست نزد آنها برگردم. آنها فامیل من نبودند... دشمنم بودند.... حتی ذرهای اعتماد از دختر خواهرشان در وجودشان نبود... به خانه که رسیدم یک جفت کفش مردانهی آشنا جلوی در دیدم. یادم آمد حامد میخواست در م...
بروزرسانی در : ۸۹۰ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 39
حامد برایم بستنی خرید و روی دو صندلی توی آلاچیقی زیبا کنار هم به خوردن نشستیم. در حال لیس زدن بستنی بیاختیار این سؤال در ذهنم نقش بست و پرسیدم: ـ دلت برای بابات تنگ نشده؟ بستنی را توی دستش نگه داشت و پس از چند ثانیه فکر کردن جواب داد: ـ نه! دل من هیچ وقت برای بابام تنگ نمیشه! محکم پلک ز...
بروزرسانی در : ۸۸۹ روز پیش
-
رمان عشق باشکوه - پارت 40
یک ربع بعد توی ماشین نشسته بودیم و در مسیر بازگشت بودیم. سرم را به پشتی صندلی تکیه داده بودم و با صدای زیبا و لطیف خواننده غرق در عشق نامعلوم خود شده بودم که به خانهی خاله سیما رسیدیم. پیاده شدم و رو به حامد گفتم: ـ شب عالی بود... ممنونم! لبخند دلنشینی بر لب نشاند و گفت: ـ داییات دوست دارن. ...
بروزرسانی در : ۸۸۸ روز پیش
